تاريخ : شنبه بیستم مهر 1392 | 9:37 | نویسنده : بهزاد چهارتنگی ( خاموش )
1.چراعاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی

داستان:

عقل درلغت ازعقال و پای بند شتر ماخوذ است وچون خرد ودانش مانع رفتن طبیعت به سوی افعال ذمیمه شود لهذا خرد و دانش را عقل گویند .
رویه عقلا و هوشمندان همواره براساس تعقل و دوراندیشی استوار است . اطراف و جوانب امور را قبلا از نظر می گذرانند ، پست وبلند و زیروبم هر امری را در بوته سنجش و آزمایش قرار می دهند و سپس دست به کار می شوند تا اگر زیان وضرری معنا و مادتا برآن مترتب باشند در مقابل عمل انجام شده قرار نگرفته انگشت ندامت و پشیمانی به دندان نگیرند و بر گذشته افسوس و حسرت نخورند. در غیراین صورت اطلاق عنوان عاقل بر چنان افرادی دور از عقل واندیشه خواهد بود .
داستان شورانگیز زلیخا نسبت به یوسف پیغمبر به قدری مشهور و زبانزد خاص وعام است که همه کس کم و بیش به آن واقف است . یوسف صدیق فرزند یعقوب و راحیل بر اثر حسادت برادرانش در چاه افتاد و مالک بن دعر که با کاروانش از آن سوی می گذشت وی را نجات داده به عزیز مصر قطیربن رحیب یا فوطیفرع که در زمان سلطنت ریان بن ولید فرعون مصر می زیست به قیمت قابل توجهی فروخت .

عزیز مصر یوسف را به خانه برد و به همسرش زلیخا گفت :« او را گرامی بدار. شاید روزی از او بهره برگیریم و وی را به فرزندی بپذیریم زیرا در ناصیه اش اصالت و گوهر و نجابت ذاتی کاملا هویداست.» زلیخا که خود فرزند نداشت در پرورش و تربیت یوسف همت گماشت تا به حد کمال رسید ولی زیبایی و جذابیتش چنان محرک و خیره کننده شده بود که دل و جان زلیخا را به یغما برد واورا ازاوج غرور و نخوت به حضیض زبونی و بیچارگی کشانید . زلیخا برای تحریک یوسف که از ارتکاب گناه امتناع داشت و مخصوصا حاضر نبود نسبت به ولی نعمت خود عزیز مصر خیانت کند به هر وسیله ای متوسل شد و« جامه ای ازخز و دیبا به قامتش برید و کمرهای مرصع از گهرهای درخشان و تاجهای مذهب به عدد سیصد و شصت برایش مهیا ساخت . هر روز به دوشش خلعتی نو می انداخت و تاجی تازه بر فرقش می آراست . خوردنیهای گوناگون از سینه مرغ و مربای خوشگوار وشربت ناب و مغز بادام آماده می کرد تا یارش به هر چه میل کند حاضر سازد . شبها از دیبا و حریر برایش بستر می ساخت . و ازهر دری با وی سخن می گفت . ولی یوسف پارسا و پرهیزگار با وجود آنکه درعنفوان جوانی و غرورجوانی می زیست طنازی و عشوه گری زلیخا و آن همه امکانات را نادیده شمرد و نور تقوی و صفای ایمان چنان بر او هی زد که بدون ترس و تامل دست رد بر سینه زلیخا نهاد . زلیخا چون از همه طرف راه چاره و کامجویی را مسدود دید به اخافه و ارعاب یوسف برخاست و با حربه تهمت و افتراء ، شوهرش عزیز مصر را بر آن داشت که او را در سیاهچال جای دهد تا شاید رنج و شکنجه زندان بر سر راهش آورد و مسئول دلداده اش زلیخا را اجابت کند ولی خلف صدق یعقوب وسلاله ابراهیم خلیل به خانه جدید گام نهاده خوف زندان را در مقابل خوف و مشیت الهی به هیچ گرفت و در آن چهار دیواری تنگ وتاریک نیز به هدایت و ارشاد زندانیان و ترغیب و دلالت آنان به قبول توحید و پرستش خدای یگانه و احراز ملاهی ومناهی پرداخت . هر روز وساعتی که سپری می شد زلیخا به انتظار انصراف تصمیم و بازگشت محبوب بود ولی سالها گذشت ویوسف همچنان مانند کوهی استوار در چهار گوشه زندان باقی ماند و اوقات را به عبادت پروردگار وهدایت و ارشاد زندانیان گمراه مصروف داشته ازاینکه از کید ومکر زلیخا و سایر زیبارویان مصری رهایی یافت خدا را شکر می گذارده است . اینجا بود که زلیخا از کرده پشیمان شد و از اینکه یوسف را به زندان انداخت انگشت حسرت و ندامت به دندان گزید و زلیخای آشفته را درغم فراق معشوق و هجران دلداده اش بی تاب و نالان ساخت به قسمی که خواب و خوراک وآسایش از وی سلب گردید و نشاط جوانی و زیباییش به زشتی و کراهت گرایید . بعضی از شبها از دوری یوسف بی تاب می شد که با دایه وفادارش در تاریکی شب به زندان می رفت و در گوشه ای آن قدر محبوبش را نظاره می کرد که سپیده صبح می دمید و آن گاه به خانه باز می گشت . اگر چه زلیخا پس از رهایی یوسف از زندان و فوت همسرش مشمول وعنایت الهی قرارگرفته به فرمان خدا و با اعاده همان زیبایی و طنازی دوران جوانی به وصال محبوب رسید . ولی آن حسرت وندامت اولیه که ناشی از عدم تعقل ودوراندیشی بود بعدها به صورت ضرب المثل درآمده در افواه ملل و اقوام مختلفه مورد استشهاد و تمثیل قرار گرفت .

2.نه شیر شتر نه دیدار عرب

داستان:

خانواده ای ایلیاتی و عرب در صحرایی چادر زده بودند و به چراندن گله ی خود مشغول بودند. یک شب مقداری شیر شتر در کاسه ای ریخته بودند و زیر حصین گذاشته بودند. از قضا آن شب ماری که همان نزدیکی ها روی گنجی خوابیده بود گذارش به زیر حصین افتاد و شیر توی کاسه را خورد و یک دانه اشرفی آورد و به جای آن گذاشت.
فردا که خانواده ی ایلیاتی از خواب بیدار شدند و اشرفی را در کاسه ی شیر دیدند خوشحال شدند و شب دیگر هم در کاسه، شیر شتر کردند و در همان محل شب پیش گذاشتند. باز هم مار آمد و شیر را خورد و اشرفی به جای آن گذاشت و رفت.
این عمل چند بار تکرار شد تا اینکه مرد عرب ایلیاتی گفت : «خوبست کمین کنم و کسی را که اشرفی ها را می آورد بگیرم و تمام اشرفی هاش را صاحب بشوم» شب که شد مرد عرب کمین کرد. نیمه شب دید ماری به آنجا آمد مرد عرب تیر را انداخت که مار را بکشد. تیر به جای اینکه به سر مار بخورد دم مار را قطع کرد و مار بی دم فرار کرد. بعد از ساعتی که مرد عرب به خواب رفت مار برگشت و پسر جوان او را نیش زد. ایلیاتی عرب صبح که بیدار شد دید پسر جوانش مرده او را به خاک سپرد و از آن صحرا کوچ کرد.بعد از مدتی قحط سالی شد. بیشتر گوسفندها و حیوانات مرد عرب مردند. مرد عرب با زنش مشورت کرد و عزم کرد که برگردد به همان صحرایی که مار برایشان اشرفی می آورد. به این امید که شاید باز هم از همان اشرفی ها برایشان بیاورد.

خلاصه به همان صحرا برگشتند و مثل گذشته شیر شتر را در کاسه ریختند و در انتظار نشستند. تا اینکه همان مار آمد ولی شیر نخورد و گفت : «برو ای بیچاره عقلت بکن گم، تا تو را پسر یاد آید مرا دم، نه شیر شتر نه دیدار عرب.»

3.گوشت شتر قربانی

داستان:

تجاوز و تعدی به حقوق دیگران را در عرف اصطلاح با ظلم و ستم می­خوانند؛ ولی هرگاه این تجاوز به صورت چپاول و تاراج انجام پذیرد فی المثل اموال افراد ضعیف یا جمعیت و یا دولت را آن­چنان به یغما ببرند که نه از تاک و نه از تاک نشان اثری باقی بماند، در این صورت اصطلاحا گفته می­شود: «مگر گوشت شتر قربانی است.»
باید دید گوشت شتر قربانی چه خواص و مزایایی داشته که به صورت ضرب المثل در آمده است ؟در باور مسلمانان «عید قربان» یا «عید اضحی» یادگار حضرت ابراهیم خلیل و تصمیم وی در قربانی کردن فرزندش حضرت اسماعیل است که به فرمان الهی گوسفندی را به جای اسماعیل قربانی کرد.روز عید قربان روز دهم ذیحجه­ ی هر سال هنگام انجام مناسک در «منی» است. در این روز زائران کعبه و هر مسلمان مستطیعی موظف است به فرا خور تمکن و قدرت مالی گاو یا گوسفند و یا اقلا مرغی را قربانی و در راه خدا انفاق کند.به طوری که از مندرجات کتب تاریخی استنباط گردید شتر قربانی به شکلی که مورد بحث است از زمان سلاطین صفویه در ایران معمول گردید و سیاح ایتالیایی «پیتر ودولاواله» که معاصر «شاه عباس کبیر» بود در این زمینه می­نویسد:«... اکنون به شرح شتر قربانی که در این روزهای اخیر ناظر آن بودم می­پردازم. نهم دسامبر امسال مصادف با عید قربان بود که عید پاک مسلمانان است. قربانی بدین ترتیب انجام می­شود که سه روز قبل از عید یک شتر ماده را در حالی که به گل بنفشه و گل­های دیگر و حتی سبزی و برگ و شاخه­های گل زینت داده بودند در شهر می­گردانند و برای او نقاره و طبق و شیپور می­زنند و یک نفر ملا یعنی روحانی مسلمان­ها نیز گاه­گاه اشعاری می­خواند و سخنان دینی بر زبان جاری می­سازد. ... هرجا این شتر می­گذرد مردم دور او جمع می­شوند و دسته­ای از پشم او را به عنوان تبریک و تیمن می­کنند و حفظ می­کنند ... این جریان سه روز به طول می­انجامد. سپس در روز عید، صبح خیلی زود یعنی قبل از سر زدن آفتاب بعد از نماز صبح­گاهی تمام سران و بزرگان حتی خود شاه هرجا که هست با جمع کثیری از مردم، از هر طبقه و دسته، جمعی سوار و جمعی پیاده در محلی خارج از شهر، مثلا در اصفهان در محلی که اقلا دو میل با دیوار شهر فاصله دارد، با سلام و صلوات و سر و صدا جمع می­شوند. ... در آن­جا حلقه­ی بزرگی مرکب از تماشاچیان تشکیل می­شود که افراد سرشناس سوار بر اسب در وصف اول آن قرار دارند و به همین ترتیب پیاده و سواره طبقات مختلف در پشت آن قرار گرفته­اند و در این سه روز همه سعی می­کنند بهترین لباس­های خود را به تن کنند. ... جماعت بی­صبرانه در انتظار باقی می­مانند تا این­که حیوان با همان تشریفات از راه برسد و قبلا نیز حیوان را در طویل­ترین خیابان­های شهر گردانیده­اند چون در مشرق زمین پنجره رو به خیابان وجود ندارد مردم از بالای درب خانه­ها و دکان­ها و دیوار باغ­ها منظره­ی گذشتن او را تماشا کرده­اند. ... در جلو یک نفر نیزه­ای را حمل می­کند که دارای نوک تیز و درخشانی است و بعدا برای کشتن حیوان مورد استفاده قرار خواهد گرفت. وقتی دسته­ای به محل مورد نظر می­رسد به محوطه­ای که به همین منظور در وسط جمعیت خالی مانده است هدایت می­شود و از محله­های مختلف نیز عده­ای با اسب و عده­ای پیاده و هه چماق به دست در آن­جا حضور دارند که پس از انجام قربانی بلافاصله با قلدری قطعه­ی بزرگی از لاشه را طبق آداب و رسوم به محله­ی خود ببرند. در موقع عبور حیوان از وسط جمعیت مردم بیش از پیش پشم او را می­کنند و بعد هر کسی در جایی قرار می­گیرد و منتظر عاقبت کار می­شود. ... البته من نتوانستم به خوبی این جریان را ببینم ولی قبلا شنیده بودم با عنوان­ترین فرد حاضر باید حیوان را بکشد و دیدم که «حیدر سلطان» یعنی نگهبان حرمسرای شاه که با لباس فاخر رو به روی اسب تزیین شده­ای قرار گرفته بود نیزه­ای را طوری به دست گرفت که نوک تیزش رو به عقب بوده و به ترتیبی ایستاد که حیوان سمت راست او واقع شد و سپس چنان گلوی حیوان را سوراخ کرد که نیزه تا قلبش فرو رفت. ... بلافاصله حاضرین سیل آسا به سمت لاشه هجوم بردند و هرکس با تبر و ساطور و شمشیر و کارد وهرچه که در دست داشت مشغول بردیدن تکه­ای از گوشت شد. ... قسمتی از این گوشت را همان روز برای تبرک می­خورند و قسمتی دیگر را نمک می­زنند و در تمام مدت سال برای دفع بیماری یا شفای مریض از آن استفاده می­کنند. سر شتر به خانه­ی شاه فرستاده شد و تصور می­کنم همه ساله به همین ترتیب رفتار می­شود...»

از مراسم و تشریفات شتر قربانی به شکل و هیئت مزبور در زمان سلسله­های افشاریه و زندیه اطلاع در دست نیست ولی در زمان سلاطین قاجاریه خالی از رونق نبود. به طوری که دکتر «فووریه» طبیب مخصوص ناصرالدین شاه نوشته است:«... ناصرالدین شاه قاجار در روز عید قربان امر به کشتن شتری می­دهد ولی چون شخصا از مباشرت در نحر شتر اکراه دارد و از این حق شاهانه صرف نظر می­کند و آن را به یک نفر شبیه خود که روز عید لباس فاخر در بر می­کند و بر اسبی آراسته می­نشیند واگذار می­کند. این مرد به قدری به شاه شبیه است که تا مدتی مردم او را به جای ناصرالدین شاه می­گرفتند.

4.کینه شتری

داستان:

بشر جایزالخطاست و از این رو بسیاری از اعمال و رفتار آدمی که ناشی از اشتباه یا علت جهالت و جوانی باشد قابل عفوو بخشایش است ولی بعضی­ها که لذت عفو را نچشیده­اند در انتقام و کینه توزی چنان یک­دنده و مقاوم هستند که به هیچ وجه حاضر نمی­شوند ذره­ای ازانتقام­جویی خارج شوند و قلم عفوو اغماض بر جریده جرایم و خطایا بکشند .

کینه توزی این گونه افراد لجوج و یکدنده درعرف اصطلاح به کینه شتری تعبیرشده است و در مقام کینه های پی گیر به آن استشهاد می کنند . به طوری که تاکنون از لطف علمای حیوان شناسی مطالعه و تحقیق به عمل آمده شتر مهربانترین و قانعترین حیوانات جهان شناخته شده است طاقت و توانایی این حیوان بارکش در برابر تشنگی و گرسنگی آن هم در بیابانهای بی کران و ریگزارهای سوزان واقعاً عجیب و شگفت انگیز است . نکته بسیار شایان توجه در موضوع شتر آن است که این حیوان را شیوه راه رفتن می آموزند و قدوم آن را با صدایی آهنگ دار و موزون هدایت می کنند . شتر گامهای خود را با آهنگ نغمه منظم می کند و مطابق وزن صدا آرام یا تند حرکت می کند و نیز هنگامی که نمی خواهند در یک مسافت فوق العاده طولانی او را راه ببرند ساربانان آهنگ مطلوب حیوان را ترنم می کنند . در عربستان شتر نر را لوک و شتر ماده را ناقه می گویند ولی در کویر ایران به ویژه در اطراف کاشان شتر نر را لوک و شتر ماده را ارونه و همچنین نوزاد ماده را مجی و نوزاد نر را هاشی می خوانند . کینه شتری کینه پی گیری است که تاکنون سابقه نشان نداده که پذیرایی و ملاطفت مجدد ساربان بتواند آن را تعدیل نماید . شتر خشمگین همواره منتظر فرصت مناسب است که انتقامش را از ساربان متجاوز بگیرد . عجب در این است که شتر مست و دیوانه به ساربان مورد نظر هنگامی که در جمع قرار دارد هرگز حمله نمی کند . فقط نگاه خشم آلودش را که شراره انتقام از آن می بارد به چشمان آن ساربان می اندازد و با دهان کف آلود پیاپی نعره های چندش آور و هولناک سر می دهد زیرا لوک کینه توز در عین مستی و دیوانگی خوب احساس می کند که اگر در میان جمع به ساربانی که اذیتش کرده حمله کند سایرین با چوب و چماق به جانش می افتند . وای به روزی که شتر مست و کینه توزآن فرصت مناسب را به چنگ آورد و ساربان مورد نظر را یکه و تنها در بیابان گیر بیاورد . البته ساربانان برای این طور مواقع راه چاره و علاجی اندیشیدند که به لیاقت و زرنگی آنان بستگی دارد . وقتی ساربان در بیابان مورد حمله لوک خشمگین قرار گرفت راه نجاتش این است که در حال فرار از شتر، لباسهایش را یکایک درآورد و به پشت سرش بیندازد . در اینجاست که شتر گول می خورد و به جای ساربان که در حال فرار است لباسی را که جلویش افتاده به دندان می گیرد و تنه سنگین خود را روی آن می مالد . سپس مجدداً با لنگهای درازش به تعقیب ساربان می پردازد و خود را به او می رساند . ساربان یک تکه دیگر از لباسهایش را می اندازد و خلاصه به این ترتیب تا آخرین تکه لباس خود را بیرون آورده در حال فرار جلوی شتر انتقامجو می اندازد . چنانچه تا زمانی که لباسهایش تمام شد توانست خود را به آبادی یا پناهگاهی برساند بدون شک نجات خواهد یافت وگرنه مرگش حتمی است آن هم چه مرگ فجیع و دلخراشی .

5.هرگز از کف دست مویی نمی روید

داستان:

وقتی که کسی مورد تهدید قرار گیرد و بخواهد متقابلا جواب دندان شکنی به تهدید کننده بدهد تا طرف مقابل، او را آدمی عاجز و زبون تصور نکند غالبا کف دستش را به او نشان می دهد و عبارت مثلی بالا را بر زبان می آورد. در سال 56 و 57 قبل از میلاد مسیح ارد اشک سیزدهم به تخت سلطنت ایران نشست. ارد نخستین پادشاه ایران است که در زمان سلطنش دولت ایران مجبور شد با امپراطوری مقتدر روم دست و پنجه دلیرانه نرم کند.در عهد سلطنت ارد سه تن از سرداران بزرگ روم به نام های پومپه و ژولیوس سزار و مارکوس کراسوس زمامدار قلمرو وسیع امپراطوری روم گردیده اند. سزار در این وقت کشور گالیا یا گالی ها یعنی کشور فرانسه امروز را فتح کرد و حکومت آن منطقه با فرماندهی قسمتی از سپاهیان روم را بر عهده داشت. پومپه حکمرانی اسپانیا را با سمت سردار از مجلس سنا گرفت. کراسوس به حکمرانی سوریه و سرداری سپاهی که می باید به آن مملکت برود مامون گردید ولی سناتورها اجازه ندادند که در این سمت و ماموریت با دولت اشکانی پارت جنگ کند. کراسوس که مردی خسیس و طماع بود پس از استقرار در سوریه به منظور فتح ایران و هند عازم خاور شد و بر روی رود فرات پلی ساخت و چند شهر میان دو رود را تصرف کرد.آن گاه به علت فرارسیدن فصل زمستان به سوریه بازگشت تا در فصل بهار با آمادگی کامل به جنگ پادشاه اشکانی برود. چون موعد مقرر فرا رسید دستور داد سپاهیان را از قشلاق ها جمع کنند و منتظر فرمان باشند. در این وقت سفیرانی از طرف ارد اشک سیزدهم رسید و با کلماتی موجز و قاطع موضوع ماموریت خود را به کراسوس بیان کردند. پیام آنان قریب به این مضمون بود : «اگر این لشکر را رومی ها فرستادند پادشاه ما با آن جنگ خواهد کرد و به کسی امان نخواهد داد ولی اگر چنان که به ما گفته اند بر خلاف اراده و نیت دولت روم است و شما صرفا برای منافع شخصی با اسلحه داخل مملکت پارتی ها شده شهرهای ما را تصرف کرده اید ارشک برای نشان دادن اعتدال خود حاضر است که به ضعف و پیری شما رحم کند و به سپاهیان رومی که در شهرهای ما هستند اجازه بدهد از خاک ما بیرون بروند، زیرا پادشاه ما این رومی ها را زندانیان خود می داند نه ساخلوی شهرها.»کراسوس با تکبر و خودپسندی تمام جواب داد : «قصد و نیتم را در سلوکیه به شما اعلام خواهم کرد !»ویزیگس معمرترین سفیر ایرانی چون سخن نیشدار کراسوس را شنید پوزخندی زد و کف دستش را نشان کراسوس داده گفت : «کراسوس، اگر از کف دست من مویی روییده شود تو هم سلوکیه راخواهی دید.»

6.دست و پای کسی را در پوست گردو گذاشتن

داستان:

عبارت مثلی بالا درباره­ی کسی بکار می­رود که : «او را در تنگنای کاری یا مشکلی قرار دهند که خلاصی از آن مستلزم زحمت باشد.»
آدمی در زندگی روزمره بعضی مواقع دچار محظوراتی می­شود و بر اثر آن دست به کاری می­زند که هرگز گمان و تصور چنان پیشامد غیرمترقب را نکرده بود. فی المثل شخص زودباوری را به انجام کاری تشویق کنند و او بدون مطالعه و دوراندیشی اقدام. ولی چنان در بن بست گیر کند که به اصطلاح معروف : «نه راه پس داشته باشد و نه راه پیش.»
در چنین موارد و نظایر آن است که از باب تمثیل می­گویند : «بالاخره دست و پایش را در پوست گردو گذاشتند.»یعنی کاری دستش داده­اند که نمی­داند چه بکند.
اکنون ببینیم دست و پای آدمی چگونه در پوست گردو جای می­گیرد که وضیع و شریف به آن تمثیل می­جویند.
گربه این حیوان ملوس و قشنگ و در عین حال محیل و مکار که در بیشتر خانه­ها بر روی بام و دیوار و معدودی هم در آغوش ساکنان خانه­ها به سر می­برند حیوانی است از رسته­ی گوشتخواران که چنگال­ها و دندان­ها و دو نیش بسیار تیز دارد.
گربه مانند پلنگ از درختان نیز بالا می­رود و مکانیسم بدنش طوری است که از هر جا و از هر طرف به سوی زمین پرتاب می­شود با دست و پا به زمین می­آید و پشتش به زمین نمی­رسد. گربه­های نیمه وحشی در سرقت و دزدی، ید طولایی دارند و چون صدای پایشان شنیده نمی­شود و به علاوه از هر روزنه و سوراخی می­توانند عبور کنند، هنگام شب اگر احیانا یکی از اطاق­ها در و پنجره­اش قدری نیمه باز باشد و یا به هنگام روز که بانوی خانه بیرون رفته باشد فرصت را از دست نداده داخل خانه می­شوند و در آشپزخانه مرغ بریان و گوشت خام یا سرخ کرده را می­ربایند و به سرعت برق از همان راهی که آمده­اند خارج می­شوند. خدا نکند که حتی یک بار طعم و بوی مرغ بریان و گوشت سرخ شده­ی آشپزخانه ذائقه­ی گربه را نوازش داده باشد در آن صورت گربه­ی دزد را یا باید کشت و یا به طریق دیگری دفع شر کرد. چه محال است دیگر دست از آن خانه بردارد و از هر فرصت مغتنم برای دستبرد و سرقت استفاده نکند. برای رفع مزاحمت از این نوع گربه­های دزد و مزاحم فکر می­کنم نوشته­ی شادروان «امیرقلی امینی وافی» به مقصود نزدیک­تر باشد که می­نویسد :
«... سابقا افراد بی­انصافی بودند که وقتی گربه­ای دزدی زیادی می­کرد و چاره­ی کارش را نمی­توانستند بکنند قیر را ذوب کرده در پوست گردو می­ریختند و هر یک از چهار دست و پای او را در یک پوست گردوی پر از قیر فرو می­بردند و او را سُر می­دادند. بیچاره گربه در این حال، هم به زحمت راه می­رفت و هم چون صدای پایش به گوش اهل خانه می­رسید از ارتکاب دزدی بازمی­ماند.»

آری، گربه­ی دزد با این حال و روزگاری که پیدا می­کرد، نه تنها سرقت و دزدی از یادش می­رفت بلکه غم جانکاه بی­دست و پایی کافی بود که جانش را به لب برساند و از شدت درد و گرسنگی تلف شود.

7.گاوبندی

داستان:

هرگاه بین دو یا چند نفر در عمل و اقدامی مواضعه و تبانی شود عبارت گاوبندی مورد استشهاد و تمثیل قرار می­گیرد . به قول علامه دهخدا :« با کسی گاوبندی داشتن ، یعنی : در منافعی نامشروع با هم شریک بودن یا آنکه با کسی گاوبندی کردن یعنی : با اودر عملی شریک شدن .»
کشاورزانی که در قرا و قصبات ایران به امر کشت و زرع اشتغال دارند دو دسته هستند :
دسته اول کشاورزان مقیم که در محل کار، صاحب خانه و زندگی هستند و همان جا کشاورزی می کنند که آنها را صاحب نسق می گویند .
دسته دوم کشاورزان غیرمقیم هستند که این دسته را در اصطلاح عمومی خوش نشین و در منطقه مازندران اکاره می گویند . خانه و زندگی خوش نشینها در روستاهای دیگر است ولی چون درمحل سکونت و زادگاهشان اراضی دایر و مزروع به قدر کفایت و احتیاج وجود ندارد اوایل بهار که فصل کشت و زرع است به روستاهای دوردست می رفتند و هرکدام قطعه زمینی از مالک قریه می گرفتند و مانند کشاورزان مقیم در زمین مورد اجاره گاوبندی و زراعت می کردند و پس از برداشت محصول و پرداخت بهره مالکانه به روستاهای خویش باز می گشتند .
عبارت گاوبندی در اصطلاح کشاورزی به معنی استفاده از گاونر- گاو کاری – برای شخم و زراعت است به این ترتیب که یک جفت گاو کاری را با نهادن یوغ در گردن به خیش می بندند و از آن برای شخم زدن و آماده کردن زمین برای زراعت استفاده می کردند .
تا چندی قبل که تراکتور و سایرآلات و ابزار موتوری وجود نداشت چون گاوکاری مورد استفاده قرار می گرفت لذا عبارت گاوبندی با امور کشت و زرع ترادف پیدا کرد و از آن به منظور کشاورزی و زراعت افاده معنی می شد .
اما معنی مجازی آن یعنی مواضعه و تبانی و شرکت در منافع نامشروع ، از آنجا سرچشمه گرفته است که مباشران و متصدیان وصول بهره مالکانه برای آنکه منافع بیشتری نصیبشان گردد با یک یا چند نفر از خوش نشینها در زراعت و گاوبندی شریک می شدند و منافع حاصله را با یکدیگر تنصیف و تقسیم می کردند .
منتها جان کلام اینجاست که در موقع برداشت بهره مالکانه که برمبنای مساحت اراضی تحت کشت تعیین و از کشاورزان وصول می شد جناب مباشر! مساحت زمینهای شراکتی را که با خوش نشینها گاوبندی کرده کمتر از میزان مقرر تقویم می کرد و یا اصولاً به حساب نمی آورد تا زیان و ضرری متوجه او و شریک گاوبندیش نشود .

علت اینکه مباشر یا کارپرداز با کشاورزان مقیم صاحب نسق گاوبندی نمی کرد ، یعنی شریک نمی شد ، و این کار با خوش نشینها و اکاره ها انجام می داد از این جهت بود که کشاورزان مقیم به اوضاع و احوال و مساحت زمینهای تحت کشت یکدیگر کاملاً آشنا بودند و احتمال می رفت که تبانی و گاوبندی مباشر با آنان به وسیله سایر کشاورزان مقیم فاش و برملا شود ولی خوش نشین و اکاره این شرایط را نداشت ، از جای دور آمده بود و میل داشت رضایت خاطر نماینده مالک ( مباشر ) را به هر نحوی جلب کند تا سالهای آینده نیز بتواند در آن منطقه کشاورزی و بهره برداری کند . به این جهت مباشر یا کارپرداز با اطمینان خاطر می توانست با او گاوبندی کند و منافع حاصله را بدون دغدغه و نگرانی بالا بکشد . استمرار در این عمل از طرف مباشر و خوش نشین موجب شد که از عبارت گاوبندی در افواه عمومی به معنی مواضعه و تباین و شرکت در منافع نامشروع استناد و تمثیل کنند .

8.نان گدایی را گاو خورد دیگر به کار نرفت

داستان:

شیارکاری با یک بند گاو در صحرا مشغول شخم زدن و کشت گندم بود، گدایی آمد و با چاخان و زبان ‌بازی، سیفال تو پالان (چالوسی) شیار کار کرد و شروع کرد به دعا و ثنایی که مرسوم گداها است که : «خدا برکت بده، چشمه­ی خواجه خضره، برکت به گوشه کرت باشه، یه مش گندم به من بده پیش خدا گم نمیشه».
شیار کار گفت : «بابا این گندما به این زحمت میباس برن تو دل زمین و هفت هشت ماه آب بخورن و ما هم خون دل و سرما و گرما بخوریم و هزار جور زحمت بکشیم تا فصل تابستون گندمی درو کنیم و خودمون و بچه بارمون و اهل و عیالمون و ارباب و مباشر و حیون و حشر و مرغ و چرغ و یه مش زن و مرد شهری هم بخورن ما وسیله­ی کار وسیله‌ساز هستیم؛ تو هم زحمت بکش بهتر از بیکاری و گداییه از همه گذشته ‌این گندم بذره و مال اربابه و من دست حروم به اون دراز نمی‌کنم برکتش ورداشته می­شه».گدا قانع شد و گفت: «من از راه دوری آدم یه ساتویی ایجو دراز می­شم.»توبره گداییش را گذاشت کنار دستش و خواب غفلت نر قلندری و بیعاری او را از جا برداشت. شیار کار هم مشغول شیار کردن و شخم زدن بود تا کارش تمام شد. گاوهایش را طبق معمول ول کرد که بروند آب بخورند، خودش هم رفت یک گوشه نشست که خستگیش در برود. یکی از گاوها خود را به توبره­ی گدا رساند و سفره­ی نان او را به دندان گرفت و تا گدا و شیارکار متوجه شوند گاو نان را بلعید. شیارکار خود را به گاو رساند و چوب را کشید به بخت گاو و حالا نزن کی بزن. گدا ماتش زد و گفت : «بابا طوری نشده، نشنیدی میگن به فقیر چه نونی بدی چه نونش بستونی تفاوتی نداره».شیارکار که گاوش فرار کرده بود، تو سر خودش می‌زد و خداخدا می‌کرد. باز گدا گفت : «بابا ! من حرفی ندارم، دگه تو چرا خودته می‌زنی بیا منه بزن وای به حال حیون زبون بسته که به گیر تو آدم ندیده افتاده؛ تو که راضی نمیشی گوت نون کس دگه ر بخوره چطور راضی میشی زن و بچه‌ت نون توره بخورن ؟»شیارکار گفت : «ها راست میگی ولی اینجور نیس، تو میری تو ده باز نونی گدایی می‌کنی اما گو من که نون گدایی خورد دگه به کار نمیره».
روایت دومزارعی در موقع استراحت، گاو خودش را در گوشه‌ای بسته بود و خودش به دنبال کارش رفته بود؛ یک نفر پیله‌ور آمد و در نزدیکی گاو بار انداخت و از کثرت خستگی به خواب رفت. گاو هم خودش را به خورجین پیله‌ور رساند و سرش را توی خورجین کرد و هرچه خوردنی در آن بود خورد. پیله‌ور پس از مدتی بیدار شد دید گاو هرچه خوردنی داشته خورده به ناچار به سراغ صاحب گاو رفت که خسارت خودش را از او بگیرد. وقتی که مطلب را به او گفت صاحب گاو جواب داد : «اشتباه کردی تو باید پول گاو مرا بدهی»

پیله‌ور گفت : «چرا من باید پول گاو تو را بدهم ؟» صاحب گاو جواب داد : «برای اینکه تو لقمه ­ی گدایی به گاو من دادی و گاو که نان گدایی و نان مفت خورد دیگر به درد کار نمی‌خورد».

9.اگر برای من آب نداشته باشد برای تو نان دارد

داستان:

عقیده و نظر بعضی ها در اموری اظهار می شود که اگر دیگران را احتمال زیان و ضرر باشد آنها را از آن سود و فایده می برند. پاسخ این دسته از مردم همان است که در عنوان این قسمت آمده است.

راجع به «حاج میرزا آقاسی» صدر اعظم محمد شاه قاجار در برنامه این مرد عارف و روحانی دو موضوع توپ ریزی و حفر قنوات در صدر مسائل قرار داشت. افزایش توپ را موجب تقویت ارتش و حفر قنات را عامل اصلی توسعه کشاورزی می دانست. هر وقت فراغتی پیدا می کرد به سراغ مقنیان می رفت و آنها را در حفر چاه و قنات تشویق و ترغیب می کرد.روزی حاجی میرزا آقاسی برای بازدید یکی از قنوات رفته بود تا از عمق مادر چاه و میزان آب آن آگاهی حاصل کند. مقنی اظهار داشت : «تا کنون به آب نرسیده ایم و فکر نمی کنم در این چاه رگه آب وجود داشته باشد.» حاجی گفت :«به کار خودتان ادامه دهید و مایوس نباشید.» چند روزی از این مقدمه گذشت و مجددا حاج میرزا آقاسی به سراغ آن چاه رفت و از نتیجه حفاری استفسار کرد. مقتنی موصوف که به حسن تشخیص خود اطمینان داشت در جواب حاجی گفت : «قبلا عرض کردم که کندن چاه در این محل بی حاصل است و به آب نخواهیم رسید.»دفعه سوم که حاجی میرزا آقاسی برای بازدید مادر چاه رفته بود، مقتنی سر بلند کرد و گفت : «حضرت صدر اعظم، باز هم تکرار می کنم که این چاه آب ندارد و ما داریم برای کبوترهای خدا لانه میسازیم ! صلاح در این است که از ادامه حفاری در این منطقه خود داری شود.» حاجی میرزا آقاسی که در توپ ریزی و حفر قنوات عشق و علاقه عجیبی داشت و گوش او در این دو مورد به حرف نفی بدهکار نبود با شنیدن جمله اخیر که مقنی اظهار داشت بود از کوره در رفت و فریاد زد :«احمق، بیشعور به تو چه مربوط است که در این زمین آب ندارد، اگر برای من آب نداشته باشد برای تو نان دارد»

10.حمام زنانه شد

داستان:

عبارت مثلی بالا هنگامی به کار می رود که در مجلس یا محفلی در آن واحد هر دو تن دو به دو با آواز بلند و بدون رعایت نظم و ترتیب با یکدیگر گفتگو کنند و آنچنان قشقرقی راه بیندازند که هیچ یک از افراد آن جمعیت حرف و سخنشان برای دیگران مفهوم نگردد .

در چنین مورد اصطلاحاً گفته می شود حمام زنانه شده است و یا به عبارت دیگر طاس گم شده است که در هر دو صورت پای حمام زنانه و حمامیان در میان است که باید دید در حمام زنانه قدیم چه می گفته اند و اصولاً چه مطالب و موضوعاتی مطرح شده است که گفتگو در حمام زنانه به صورت ضرب المثل درآمده است . همان طوری که در مقاله با آب حمام دوست می گیرد در کتاب حاضر آمده است سابقاً در کلیه شهرها و روستاهای ایران حمام عمومی با خزینه وجود داشت که چند متر پایینتر از سطح زمین ساخته می شد « تا آب جاری کوچه و خیابان بر آن سوار شود » و گنبدهای بزرگی سقف آن را تشکیل می داد و بر روی این گنبدها سوراخهایی تعبیه کرده ورقه های نازکی از سنگ مرمر و یا شیشه های نسبتاً محکم و مقاوم قرار می داده اند تا نور خورشید بتواند از آن عبور کرده صحن حمام و خزینه و سربینه – رختکن – و پستوهای حمام را روشن کند . گرمابه های قدیم از طلوع آفتاب تا ساعت هشت صبح ، مردانه بود و از آن ساعت تا ظهر و حتی چند ساعت بعدازظهر در اختیار زنان و بانوان قرار می گرفت که این طولانی شدن مدت حمام خانمها بدون حکمت و علت نبوده است زیرا مردان جز نظافت و تطهیر و انجام فرایض مذهبی کار دیگری نداشته اند و مخصوصاً مشاغل و گرفتاریهای زندگی و تحصیل و تامین معاش خانواده ، آنان را مجبور می کرد که هر چه زودتر از حمام خارج شوند و به کار و زندگی روزانه خود بپردازند ولی زنان و بانوان تنها خودشان نبوده اند که پس از شستشو و نظافت از حمام خارج شوند بلکه یک یا چند بچه قد و نیم قد را که همراه می آورده اند باید چرک گیری کنند و چند بار با صابون بشویند که همین کار مدتی از وقت حمام را می گرفت . گاهی به دستها و پاها و موی سر خود حنا می بسته اند که این کار نیز خالی از اشکال و دشواری نبوده است . از این مسایل و عوامل که بگذریم به گفته سیاح فرانسوی گاسپاردروویل : « ... زنان ایرانی حمام را بهترین نقطه تجمع خویش می دانند . دید و بازدیدها در حمام صورت می گیرد و در هر گوشه ای از آن جوخه ای از زنان که مشغول درددل اند به چشم می خورد . سر صحبت از وضع خانواده ها در گرمابه ها باز می شود . اشارات رشک آلوده و شکوه و شکایات و صلاح اندیشی با گیس سفیدان و پیرزنان ، صحنه حمام را به صورت ساحت دادگاه در می آورد .» تنها فرصت و مجال حمام زنانه بود که به آنها امکان می داد تا با علاقه مندان و دوستان یکدل همدلی کنند بی آنکه ساعیان و سخن چینان در آن غوغا و جنجال گوشخراش حمام زنان بتوانند استراق سمع کنند و گفته های آنان را بزرگ و بزرگتر کرده و تحویل شوهر و هوو و مادرشوهر و خواهرشوهر و جز اینها بدهند . آری ، حمام زنانه محل گفت و شنیدهایی بود که دو به دو می گفتند و می شنیدند در حالی که حرفهایشان در آن سروصداهای بی امان برای دیگران « که آنها نیز به خود مشغول بوده اند » مفهوم نبوده و همین فلسفه و مورد استفاده حمام زنانه آن را به صورت ضرب المثل درآورده است .

11.سگ و درویش

داستان:

دو نفر که با هم نسازند و بر سر هر امر جزیی و کار کوچکی به هم درآویزند مردم می گویند :
«این دو تا مثل سگ و درویش دم به دم به هم می پرند !»

در زمان نوح که به امر خداوند قرار بود دنیا را آب بگیرد، نوح کشتی بزرگی ساخت و از هر جانور یک جفت نر و ماده در کشتی گذاشت. قبل از طوفان، نوح به مردم گفت : «مادامی که ما در این کشتی هستیم کسی با هم جفت نشود که کشتی غرق می شود». چند روز گذشت، یک روز دیدند که کشتی سخت در تلاطم افتاده. آنها که در کشتی بودند گفتند که حتما دو نفر با هم همآغوشی کرده اند و این شر را به گردن درویش انداختند. درویش هرچه قسم خورد هیچکس باور نکرد. تا اینکه شب شد. درویش کشیک نشست دید دو تا سگ، جفتگیری می‌کنند و با تبرزین سگ نر را کشت.پس از چندی سگ ماده زایید. یک روز توله های سگ به مادرشان گفتند : «مگر ما پدر نداشتیم ؟» ماده سگ گفت : «چرا، درویش او را با تبرزین کشت.» توله ها گفتند : «پدرمان وصیتی نکرد؟» ماده سگ گفت : «چرا، پدرتان وصیت  کرد که به بچه هایم بگو هر جا درویشی دیدند تلافی خون مرا از او بگیرند.»حالا هر جا درویشی می گذرد سگ به او حمله می کند.

12.گنج قارون دارد

داستان:

قارون در ادبیات فارسی کنایه از کسی است که در اندوختن مال و ثروت زیاده خواه و در راه خدا دیناری صرف نکند .
مقصود از گنج قارون در اصطلاح عامیانه به اموال بی قیاسی اطلاق می شود که از طریق نادرست به دست آید و به فرجام نسبت به صاحب مال و ثروت وفا نکند . این ضرب المثل در جای دیگر هم به کار می رود وآن موقعی است که از ممسک و بخیلی طلب مال و اعانت و امداد شود و او برای آن که متقاضی را از سر خویش باز کند جواب می دهد : « مگر گنج قارون دارم ؟ »اکنون باید دید قارون کیست و گنج قارون تا چه میزان و مبلغ بوده و چه سرانجامی برای صاحبش داشته است. قارون که به لغت عبری او را قاروج می گویند به روایتی عموزاده حضرت موسی بوده و صورتی زیبا داشت. در اوایل کار غاشیه اطاعتش را بر دوش می کشید به قسمی که در حفظ و خواندن تورات از بیشتر بنی اسرائیل مقدم بود . صنعت کیمیا را که تا آن زمان غیر از حضرت موسی هیچ کس ندانسته بود از حضرتش بیاموخت و بدان وسیله ثروتی عظیم جمع آوری کرد که به قولی چهل شتر کلیدهای خزائنش را می کشیدند . به قولی دیگر: « چندان زینت داشت که چهل مرد کلید در گنجها بر دوش می کشیدند  ».به روایت دیگر: « وی را هفتاد هزار دیگ رویین بود پرزر کرده و در خانه ها نهاده ، وهر خانه ای را کلیدی بود زرین و قفل نیز زرین . هر کلیدی یک مثقال و چندانی کلید بود که نه مرد قوی به کار بایستی آن را از جای برداشتی ... چون وی را مال جمع شد در عوض شکر نعمت علم بی نیازی افراشت » .پیوسته ثروت خویش را به رخ بنی اسراییل می کشید و در جاه طلبی افراط می کرد و از بخل و حسد سهمی سرشار داشت . بارها می گفت :« در صورتی که پیغمبری برای موسی و سرپرستی قربانگاه و خیمه اجتماع با هارون باشد پس برای من چه خواهد ماند ؟ »روشندلان بنی اسراییل از سر نصیحت با او گفتند: « ای قارون به مال دنیا دلشاد و مغرور مباش زیرا خداوند کسانی را که دلباخته مال شوند و تنها آن را مایه مسرت خود سازند دوست نمی دارد . این مال و ثروت را در راه کمک به قوم خود صرف و احسان کن » ولی قارون به سخنان ایشان گوش فرا نداده و در پاسخ گفت: « من مال فراوان و ثروت بیکران را درپرتو علم و دانش خود اندوخته ام و خداوند تنها مرا سزاوار این نعمت شناخته است و کسی را در مال من نصیبی و حق اظهار نظری نیست  ».قارون روزی در زیباترین لباس و نفیسترین جواهر و در موکبی عظیم با چتر شاهی از جلال و جبروت به راه افتاد تا تجمل و حشمتش را به قوم بنی اسراییل نشان دهد . وقتی چشم مردم به او افتاد آنان که شیفته ظواهر و جواهر بودند بی اختیار گفتند :« ای کاش که ما نیز دستگاهی چون قارون داشتیم » ولی دانشمندان و روشندلان قوم که به حقایق حیات آگاه بودند در جواب آن دسته از مردم گفتند :« وای بر شما که اشه ی بو گرفته دنیا چشم دلتان را کور کرده است . ثروت روحی که نزد خدا اندوخته گردد و با تقوی و صلاح توام باشد بر گنج و ثروت قارون که موجب ظلم و سرکشی شود برتری دارد »یک روز موسی به قارون تکلیف کرد که چیتـَک (زکوت) مالش را بپردازد . قارون در ادای چیتـَک (زکوت)  بخل ورزید ولی چون به قدرت و نفوذ موسی واقف بود حیله و تدبیری اندیشید تا موسی را به سلاح تهمت و افترا مورد حمله قرار دهد و آبرویش را بریزد . پس جمعی از اوباش و جهال بنی اسراییل را با خود متفق ساخت و زن روسپی بدکاره ای را نیز طبق زر و جواهر داده و با وی مقرر کرد که وقتی علما و اشراف بنی اسراییل مجتمع شوند و موسی به موعظه و نصیحت مشغول گردد او را به زنا متهم سازد . چون موعد مقرر فرا رسید قارون با تجمل و غرور به آن انجمن آمده در برابر موسی بنشست و آغاز تمسخر و استهزا کرد . آن گاه به موسی گفت: « آیا زانی را مطابق تورات نباید سنگسار کرد ؟ »موسی جواب داد: « چرا » قارون گفت: « پس در این صورت تو باید سنگسار شوی زیرا اطلاع موثق دارم که با فلان زن بدکاره ای زنا کردی » موسی زن موصوفه را احضار کرد و سوگند داد که حقیقت را در حضور قوم بیان کند . حقانیت و بیان نافذ موسی به قدرت خداوندی چنان در روحیه آن زن اثر گذاشت که بدون اختیار گفت :« قارون مرا مبلغی رشوت داد تا بگویم موسی با من زنا کرده ، ولی اکنون گواهی می دهم که موسی پیغمبر بر حق است و از عمل خود بدین وسیله اظهار ندامت و پشیمانی می کنم » . موسی از شنیدن این سخن بر کمال شقاوت قارون اطلاع یافته غضبناک شد و دست مناجات برآورده قارون را نفرین کرد . همان لحظه جبرییل امین نازل شد . فرمان الهی رسانید که :« ای موسی ، ما زمین را مطیع تو ساختیم تا هرچه خواهی درباره قارون عمل کنی .» موسی مسرور و مبتهج گشته به حاضران مجلس گفت :« خداوند مرا بر قارون مسلط ساخت . هرکه تابع و پیرو اوست با وی باشد و آنان که تبعیت نمی کنند از وی دوری جویند » . اسراییلیان متوهم گشته از قارون دوری جستن به جز دوکس که یکی دائان و دیگری ایزان نام داشت . آنگاه موسی نزد قارون رفته گفت : ای زمین او را بگیر. زمین زیر پای قارون دهان باز کرده تا کعبش را گرفت.  قارون پوزخندی زد و گفت :« باز این چه سحر است که می کنی ؟» موسی دوباره فرمان داد : ای زمین او را بگیر. و تا زانوی قارون در زمین فرو رفته آغاز اضطراب کرد . نوبت دیگر فرمان داد تا کمر قارون در خاک فرو رفت . قارون تازه فهمید که سحرو جادو در میان نیست و شروع به زاری کرده  ، گفت :« ای موسی ، مرا آزاد کن تا برای همیشه در امر و فرمان تو باشم و تمام اموال و ثروتم را در اختیار تو قرار دهم  »موسی مجدداً بر زبان آورد که : ای زمین او را بگیر و تا گردن قارون در زمین فرو رفته بیشتر از پیشتر لوازم نیاز و زاری به تقدیم رسانید اما فایده ای نداد و زمین به دستور موسی او را به تمامی در کام کشید و خانه و گنجهایش نیز به موجب فرمان موسی در زیر زمین نابود گشت . اعتقاد علمای یهود بر آن است که در این قضیه از معاریف و روسای بنی اسراییل تعداد چهارده هزار و هفتصد نفر با قارون به قعر زمین فرو رفتند . باری ، آنان که تا دیروزبه جاه و مال قارون رشک می بردند پس از این واقعه متوجه شدند که ثروت وسیله عزت و نزدیکی به خداوندی نیست و چه بسا مال و خواسته که موجب هلاک و زیان دیدن خواهد بود . چون به این حقیقت واقف شدند گفتند :« آه ، که اگر لطف خدای متعال نبود ما نیز در پی قارون رفته بودیم .

گنج قارون که فرومیرود ازقهرهنوز           خوانده باشی که هم ازغیرت درویشانست                                                                                                                                             ( حافظ)

13.از دماغ فیل افتاد

داستان:

این مثل در مورد افرادی به كار می رود كه از خود راضی باشند و عجب و تكبر بیش از حد و اندازه آنها دیگران را ناراحت كند. در چنین مواردی گفته می شود : «مثل اینكه از دماغ فیل افتاده.»

در خلال مدت شش ماه كه كشتی نوح چون پر كاه بر روی امواج خروشان در حركت بود از سرگین و پلیدی مردم و فضولات حیواناتی كه در كشتی بوده اند سطح و هوای كشتی ملوث و متعفن شد و ساكنان كشتی به ستوه آمده نزد نوح رفتند و صورت واقعه را معروض گردانیدند. آن حضرت به در گاه كریم كارساز مناجات فرموده امر الهی صادر شد كه دست به پشت پیل فرودآورد.

چون به موجب فرمان عمل نمود خوك از پیل متولد گشته پلیدی ها را خوردن گرفت و سفینه پاك گشت. آورده اند كه ابلیس دست بر پشت خوك زده موشی از بینی خوك بیرون آمد و در كشتی خرابی بسیار می كرد و نزدیك بود كه كشتی را سوراخ نماید. باری سبحانه و تعالی به بركت دست مبارك نوح كه به فرمان خدا وندی بر روی شیر مالید شیر عطسه ای زده گربه از بینی شیر بیرون آمد و زحمت موشان را مندفع ساخت.از آنجا كه فیل حیوان عظیم الجثه ایست و عظمت و هیبتش دل شیر را می لرزاند، لذا آنچه از دماغ فیل افتاده : «حتی اگر خوك مفلوك هم باشد» در مورد افراد خود خواه متكبر معجب مورد استناد و ضرب المثل قرار گرفته است.

14.نان گدایی را گاو خورد دیگر به کار نرفت

داستان:

شیارکاری با یک بند گاو در صحرا مشغول شخم زدن و کشت گندم بود، گدایی آمد و با چاخان و زبان ‌بازی، سیفال تو پالان (چالوسی) شیار کار کرد و شروع کرد به دعا و ثنایی که مرسوم گداها است که : «خدا برکت بده، چشمه­ی خواجه خضره، برکت به گوشه کرت باشه، یه مش گندم به من بده پیش خدا گم نمیشه».
شیار کار گفت : «بابا این گندما به این زحمت میباس برن تو دل زمین و هفت هشت ماه آب بخورن و ما هم خون دل و سرما و گرما بخوریم و هزار جور زحمت بکشیم تا فصل تابستون گندمی درو کنیم و خودمون و بچه بارمون و اهل و عیالمون و ارباب و مباشر و حیون و حشر و مرغ و چرغ و یه مش زن و مرد شهری هم بخورن ما وسیله­ی کار وسیله‌ساز هستیم؛ تو هم زحمت بکش بهتر از بیکاری و گداییه از همه گذشته ‌این گندم بذره و مال اربابه و من دست حروم به اون دراز نمی‌کنم برکتش ورداشته می­شه».گدا قانع شد و گفت: «من از راه دوری آدم یه ساتویی ایجو دراز می­شم.»توبره گداییش را گذاشت کنار دستش و خواب غفلت نر قلندری و بیعاری او را از جا برداشت. شیار کار هم مشغول شیار کردن و شخم زدن بود تا کارش تمام شد. گاوهایش را طبق معمول ول کرد که بروند آب بخورند، خودش هم رفت یک گوشه نشست که خستگیش در برود. یکی از گاوها خود را به توبره­ی گدا رساند و سفره­ی نان او را به دندان گرفت و تا گدا و شیارکار متوجه شوند گاو نان را بلعید. شیارکار خود را به گاو رساند و چوب را کشید به بخت گاو و حالا نزن کی بزن. گدا ماتش زد و گفت : «بابا طوری نشده، نشنیدی میگن به فقیر چه نونی بدی چه نونش بستونی تفاوتی نداره».شیارکار که گاوش فرار کرده بود، تو سر خودش می‌زد و خداخدا می‌کرد. باز گدا گفت : «بابا ! من حرفی ندارم، دگه تو چرا خودته می‌زنی بیا منه بزن وای به حال حیون زبون بسته که به گیر تو آدم ندیده افتاده؛ تو که راضی نمیشی گوت نون کس دگه ر بخوره چطور راضی میشی زن و بچه‌ت نون توره بخورن ؟»شیارکار گفت : «ها راست میگی ولی اینجور نیس، تو میری تو ده باز نونی گدایی می‌کنی اما گو من که نون گدایی خورد دگه به کار نمیره».

روایت دومزارعی در موقع استراحت، گاو خودش را در گوشه‌ای بسته بود و خودش به دنبال کارش رفته بود؛ یک نفر پیله‌ور آمد و در نزدیکی گاو بار انداخت و از کثرت خستگی به خواب رفت. گاو هم خودش را به خورجین پیله‌ور رساند و سرش را توی خورجین کرد و هرچه خوردنی در آن بود خورد. پیله‌ور پس از مدتی بیدار شد دید گاو هرچه خوردنی داشته خورده به ناچار به سراغ صاحب گاو رفت که خسارت خودش را از او بگیرد. وقتی که مطلب را به او گفت صاحب گاو جواب داد : «اشتباه کردی تو باید پول گاو مرا بدهی»پیله‌ور گفت : «چرا من باید پول گاو تو را بدهم ؟» صاحب گاو جواب داد : «برای اینکه تو لقمه­ی گدایی به گاو من دادی و گاو که نان گدایی و نان مفت خورد دیگر به درد کار نمی‌خورد».

15.گرگ باران دیده

داستان:

این ترکیب وصفی که اکنون به صورت ضرب المثل درآمده کنایه از افراد مجرب و آزموده است که گرم و سرد روزگار را چشیده، نشیب و فراز زندگی را در نور دیده، در بوته سختی­ها و دشواری­ها آبدیده شده باشند.

مثل بالا بیشتر درمحل ذم و کمتر به منظور مدح و ستایش به کار می­رود. علامه دهخدا در مورد این مثل سائر و مصطلح معتقد است که :« گرگ بچه از باران می­ترسد و در وقت باران از سوراخ خود بیرون نمی­آید هرچند گرسنه و تشنه باشد، اما چون گرگی بیرون خانه­ی خود باشد و از اتفاقات، او را باران درگیرد و ببیند از او آفتی و ضرری نمی­رسد بار دیگر دلیر می­شود و از باران خائف نمی­گردد .» اگر به همین دلیل و علت بسنده کنیم باید بگوییم گرگ بچه باران دیده ! نه گرگ باران دیده­، زیرا واژه­ی گرگ در این ترکیب وصفی ناظر بر گرگ­های بزرگ است که در صحاری و بیابان­ها به دنبال طعمه تلاش و دوندگی می­کنند. اگر غرض و مقصود گرگ بچه بود اولا گرگ بچه را به جای گرگ در مثل بالا به کار می­بردند. شادروان دکتر محمد معین هم در فرهنگ جامع و بی­نظیر خود به نقل از سایر فرهنگ­ها ذیل واژه­ی گرگ راجع به ریشه­ی این ضرب المثل می­نویسد :« گویند گرگ از باران می­ترسد و در باران از سوراخ خود بیرون نمی­آید اما همین که در صحرا باشد و باران بخورد دیگر ترسش می­ریزد .» ولی از همه­ی اینها محتمل­تر « گرگ بالان دیده » می­باشد که در اینجا معنی لغوی «بالان» به معنای دام و تله است. یعنی گرگی که یک بار در تله افتاده باشد و یا از دام و کمین شکارچی رسته باشد تجربه­ای گرانبها دارد و به قولی دیگر گرفتار نخواهد شد.

16.کله گرگی

داستان:


هرگاه کسی در مقام دعوی و شکایت یا مباحثه و مناظره سند قاطع و مدرک محکم وغیرقابل ایرادی ارائه کند که مخاطب و طرف دعوی را تحت تاثیر قراردهد اطرافیان اصطلاحاً می گویند :« فلانی کله گرگی نشان داد » یعنی: مدرکی ارائه کرد که نفی و رد آن به هیچ وجه امکان پذیر نیست .
مثل کله گرگی بیشتر بین عوام الناس بخصوص حشم داران وگله داران مصطلح است و ریشه تاریخی آن به این شرح است : به طوری که میدانیم زندگی و مقدرات حشم داران و گله داران به ویژه شبانان و چوپانان به وجود گوسفند و سلامت و پرواری گوسفند و بالاخره بهره برداری بیشتر و بهتر از همه چیز گوسفند ارتباط و بستگی دارد . گله های گوسفند تا بیست سی سال قبل که دانش و دامپزشکی توسعه و پیشرفت قابل توجهی نکرده بود همواره در معرض آفتها و بیماریهای گوناگون قرار داشتند و از رهگذرآن آفات دهها و صدها و گاهی یک رمه گوسفندبه هلاکت می رسیدند . گله داران در مقابل آن آفات و بیماریهای حیوانی به حکم تجربه و ممارست درمانها و پیشگیریهایی به کار می بردند و از مرگ و میر گله و رمه گوسفند تا حدودی جلوگیری می کردند اما دشمن اساسی و اصلی گوسفندان گرگهای گرسنه بوده اند که در نیمه های شب سگهای شبانی را می فریفتند یا می راندند و به گوسفندان که در خواب راحت غنوده بوده اند حمله برده تعداد کثیری از این حیوانات مظلوم و بی آزار را می ربودند و می دریدند .
دفع و رفع گرگان گرسنه که با سگهای چوپانی چاره پذیر نبود قهراً چوب و چماق شبانان در آن دل شب و تاریکی مظلم نمی توانست کاری انجام دهد . در واقع برای شبانان و گوسفندداران هیچ دشمنی خطرناکتر از گرگ نبود زیرا نه وسیله دفاع موثر و پیشگیری داشت و نه در روز روشن حمله می بردند که راه چاره و علاجی داشته باشد . دراین صورت اگراحیانا چوپانی موفق به کشتن گرگی می شد کله گرگی را بر سر چوبدستی خودش می کرد و به گله های دیگر می رفت . صاحبان هر گله درازای این فتح و فیروزی که دشمن خطرناکی را از سر راه گله برداشته است موظف بوده اند هرکدام یک راس گوسفند به عنوان جایزه و یا به اصطلاح چوپانان به عنوان کله گرگی به آن چوپان بدهند و بالنتیجه چوپان فاتح در ظرف چند روز به نوای قابل توجهی می رسید .
کشتن گرگ اختصاص به چوپانان و شبانان نداشت بلکه هرکس وهر شکارچی که به چنین موفقیتی دست می یافت با گرداندن کله گرگی در میان گله داران یکشبه صاحب یک گله گوسفند می شد .
صاحبان گله موظف بوده اند به محض رویت کله گرگ یک راس گوسفند یا قیمت آن را به عنوان کله گرگی به صاحب و مالکش تسلیم نمایند .

17.گرگ منشی

داستان:

اعمال و رفتار وحشیانه­ای که دوراز صفات و ملکات انسانی باشد و خواندن و شنیدن آن بی­رحمی­ها و سفاکی­ها موی بر بدن راست کند درعرف اصطلاح و امثله به گرگ منشی تعبیر و تفسیر شده است.
از آنجا که این خوی و منش در میان تمام درندگان عالم به جهاتی که اشارت خواهد رفت صرفاً اختصاص به گرگ دارد و به همین ملاحظات در مورد گرگ صفتان جهان از آن استفاده و اصطلاح شده است لذا لازم دانست ریشه و علت تسمیه آن فی الجمله گفته آید .
حقیقت این است که شیر و ببرو پلنگ وخرس کفتار و روباه وشغال و بالاخره کلیه درندگان گوشتخواری که می شناسیم و یا نامشان در کتب حیوان شناسی آمده است سبعیت و درندگی آنها نسبت به همنوعان خودشان نیست یعنی از گوشت بدن یکدیگرتغذیه نمی کنند بلکه هنگام گرسنگی به سایر حیوانات وحشی و اهلی ، بخصوص گاو کوهی و بز کوهی وآهوان بیابانی و جنگلی که گوشت لذیذ و مطبوع دارند حمله می برند و مهم آنکه از گوشت آن حیوانات به مقداری که سدجوع شود می خورند و بقیه را برای سایر حیوانات گوشتخوار که قدرت و توانایی صید حیوانات قویتر از خود را ندارند باقی می گذارند ولی گرگ این حیوان سبع و درنده علاوه بر آنکه دشمن حیوانات اهلی است و پنجه ها و ناخنهای تیزش پوست گاو وگوسفند و چهارپایان راهر قدر هم کلفت و زمخت و سطبر باشد به یک حمله از هم می درد بلکه در فصل زمستان که زمین مستور از برف می شود و حیوانات علفخوار از لانه و آشیانه خارج نمی شوند به صورت دسته جمعی هفت تایی تا دوازده تایی حرکت می کنند و برای یافتن صید و طعمه از هرجا سردر می کنند و حتی گهگاه بدون ترس و وحشت از سگهای چوپانی به آغل گوسفندان و اصطبل گاوان و چهارپایان نیز یورش می برند . چه بسا اتفاق افتاده که گرگان گرسنه به آدمیان حمله کرده اند و اطفال و کودکان را در داخل و خارج روستاها ربوده اند .
با این وصف گاه اتفاق می افتد که چندروز در میان برف و بوران صیدی به چنگ نمی آورند و گرسنه می مانند ، در چنین مواردی به گفته استاد دکتر محمد جعفرمحجوب :« تمام آنان دایره وار می نشینند و به دقت یکدیگررا زیرنظر می گیرند . به محض آنکه یکی ازآنان کوچکترین ضعفی نشان داد و گرسنگی زودتر از دیگران بروی چیره شد . بی درنگ همه بر سر او می ریزند و به سرعت او را می خورند و دوباره دایره را تشکیل می دهند و به مراقبت یکدیگر می پردازند .»
به طوری که ملاحظه شد خوی و روش گرگ منشی یعنی حمله به همنوع و تغذیه از گوشت و خون همجنس صرفاً اختصاص به گرگ دارد که به هنگام احساس گرسنگی چنان سبع و درنده می شود که خودی و بیگانه نمی شناسد و هرچه را که ضعیفتر و نزدیکتر ببیند از هم می درد و می خورد در حالی که سایر حیوانات گوشتخوار و درنده اگر از گرسنگی بمیرند به همنوعشان حمله نمی کنند و از گوشت و خونشان تغذیه نمی نمایند .درآن ازمنه و اعصاری که بشر در غارها زندگی می کرد و نیروی فکری و ملکات عقلانیش چندان رشد نکرده بود از آنجا که خَلقاً وخُلقاً مدنی الطبع بود دسته جمعی و به شکل گله ها و دسته ها می زیست و همان نظام ابتدایی جامعه عصر خویش را گردن می نهاد .
در میان همین گله ها و دسته های انسانهای اولیه که برای بدست آوردن غذا و به منظور تغذیه در حرکت و تلاش و تکاپو بوده اند گاهگاهی آن چنان جدالهای سخت و پیکارهای بی رحمانه روی می داد که مانند گرگان گرسنه به جان یکدیگر می افتادند و احیاناً گوشت و پوست و مقتولین و کشته شدگان را می خوردند . بعدها این روال و رویه از جهت مشابهت با خوی و منش گرگان گرسنه به گرگ منشی تعبیر و تفسیر شد و از آن در موارد مقتضی که متاسفانه در طول تاریخی به کرات مشاهده شده و می شود استفاده و استناد کرده اند .

18.گرگ دهن آلوده ویوسف ندریده

داستان:

هرگاه بی­گناهی مورد تهمت واقع شود از مصراع مثلی بالا به منظوراثبات برائت و بی­گناهی خویش استفاده می­کند. این مثل مصراع دوم بیتی از یکی از غزلیات سعدی شیرازی است.
اما ریشه­ی تاریخی این مثل :
«یعقوب» پسر «اسحاق» که از انبیای بنی اسراییل است از دو همسرش به نام «لیا» و «راحیل» و دو کنیز به اسامی «بلهه» و «زلفه» دوازده پسر به وجود آورد که در کتب مذهبی به نام اسباط معروفند. نام این اسباط چنین است : «روبیل»، «شمعون»، «لاوی»، «یهودا»، «ایساخو» و «زابلیون» فرزندان لیا،«یوسف» و «بنیامین» فرزندان راحیل، «دان» و «نفتالی» فرزندان بلهه کنیز راحیل،«جاد» و «اشیر»، فرزندان زلفه کنیز لیا،که همگی در خدمت پدر بودند و یک جا زندگی می­کردند. شبی یوسف خواب دید که یازده ستاره و خورشید و ماه بر او سجده گزارده­اند. جریان خواب را به عرض پدر می­رساند ، یعقوب به او بشارت می­دهد که رویای صادقانه است و قریبا از طرف خدای متعال به مقامی ارجمند نایل خواهد آمد. ضمنا به یوسف موکدا سفارش کرده است که این خواب را به هیچ کس به ویژه برادرانش نگوید زیرا حس حقد و حسادتشان تحریک می­شود و ممکن است برای وی ایجاد زحمت کنند. اتفاقا یوسف در آن هنگام پسری زیبا طلعت و پاکیزه اندام و دلربا بود. هنوز دوازده سال از سنش نگذشته بود که مادرش راحیل درگذشت و او و برادرش بنیامین بی­مادر شدند. چون این دو طفل خردسال از طرف پدر احتیاج به نوازش بیشتر داشتند لذا یعقوب آن­ها را بیشتر از سایر فرزندانش دوست می­داشت خلاصه آن­که موضوع خواب یوسف هم دراین زمینه مزید برعلت گردیده علاقه پدر را تشدید کرده بوده است. با وجود آن­که یعقوب در اخفاء و پنهان داشتن علاقه و محبتش نسبت به یوسف و بنیامین می­کوشید مع هذا حقیقت مکتوم نمانده نایره حسد و غیرت برادران یوسف زبانه کشید. انجمنی ترتیب دادند و پس از شور و کنکاش فراوان تصمیم به قتل یوسف گرفتند. دلیل و منطقشان این بود که چون یوسف از بین برود یعقوب چند صباحی از فراقش بی­تابی می­کند و بر اثر مرور زمان عشق یوسف فراموش می­شود و علاقه پدر به سوی ایشان معطوف خواهد گردید. هر یک از برادران در آن انجمن برای نابودی یوسف راهی پیشنهاد کرد و طریقی اندیشید اما یهودا که عاقلتر از دیگران بود قتل یوسف را که هیچ گناهی مرتکب نشده بود دور از عقل و دین و وجدان دانسته مصلحت در این دید که او را در سر راه بیت المقدس و مصر در چاهی بیندازند تا کاروانی او را بردارد و با خود به جای دوردست ببرد. در واقع با این تدبیرهم مقصود برادران حاصل می­شد و هم قتل نفس روی نمی­داد.برادران متفقا رای یهودا را پسندیدند و نزد پدر شتافتند تا اجازه فرماید که چون برای تعلیف و چرانیدن گوسپندان و سرکشی از مزارع به صحرا می­روند یوسف را نیز همراه برند زیرا به قدری یوسف را دوست دارند که نمی­توانند دوری و مفارقتش را تحمل کنند ! یعقوب اظهار نگرانی کرد که ممکن است به علت جوانی و اشتغال به امور گله داری و کشاورزی ازیوسف غافل بمانید و او را گرگ برباید. برادران سوگند خوردند که یوسف را چون جان شیرین مراقبت خواهند کرد تا در پرتو صفای کشتزارها و در زیر آسمان بهجت انگیز کنعان جست و خیز و بازی کند و جسم و جانش نشاط و انبساط یابد. یعقوب با نهایت بی میلی خواهش فرزندان را پذیرفت و بامدادان که تازه نسیم صبح وزیدن گرفته بود برادران نابکار، یوسف را برداشته یکسر بر سر چاه رفتند و او را برهنه کرده در نهایت قساوت و بی رحمی به چاه افکندند.شامگاهان که تاریکی همه جا را فرا گرفته بود با قیافه­ی مغموم و غمگین به خدمت پدر آمدند و پیراهن یوسف را که قبلا به خون حیوانی آلوده کرده بودند در کنارش نهاده عرض کردند : ای پدر ! می­دانیم که قول وگفتار ما را در عین صداقت و درستی باور نمی­کنی ولی حقیقت این است که یوسف را نزد اسباب و اثاثیه گذاشته به دنبال اسب دوانی و تیراندازی رفته بودیم. گرگ از کمینگاه خارج شده و او را پاره پاره کرد .... این پیراهن خون آلود اوست که به حضور آوردیم تا بر صحت گفتار و عرایض ما گواه باشد.یعقوب پیراهن یوسف را دید و گفت :« من هرگز گرگ هشیارتر از این ندیدم، پسر مرا از میان پیراهن بخورد و پیراهن بر او ندرد .»
غرض این است که چون گرگ در این میان گناهی نداشت علی هذا عبارت «گرگ دهن آلوده و یوسف ندریده» از آن تاریخ مورد استناد و تمثیل قرار گرفت وشیخ اجل سعدی در غزل زیبایی به آن اشاره کرده چنین فرموده است:
ای  یار  جفا  کرده­ی پیوند  بریده         این بود وفاداری وعهد تو ندیده
درکوی­ تومعروفم­ و ازروی تومحروم         گرگ دهن آلوده و یوسف ندریده

19.چوبکاری نفرمایید

داستان:

این عبارت به لحاظ معنی و مفهوم واقعی یعنی کسی را با چوب زدن و به وسیله چوب تنبیه و سیاست کردن است ولی مجازاً کسی را خجل و شرمسار کردن از بسیاری احسان و نیکی ، بیش ازحد معمول و انتظار از کسی پذیرایی و به کسی محبت کردن ، نیکی کردن به آن که نسبت به تو نیکی نکرده است ، وبالاخره با انعام و اکرام کسی را که انعام و اکرام وظیفه او بوده خجل کردن است .
در تمام این موارد طرف مقابل خجلت و شرمساریش را با عبارت بالا به صور و اشکال زیر پاسخ می گوید :
چوبکاری نفرمایید ، فلانی مرا چوبکاری می کند ، خودم شرمنده هستم دیگر چوبکاری نفرمایید ، و قس علی هذا . چوبکاری همان طوری که در بالا ذکر شده حاکی از سیاست و تنبیه طرف مقابل به وسیله چوب زدن است . این نوع تنبیه و مجازات از قدیمیترین ایام تاریخی بلکه از بدو خلقت بشرکه فقط چوب درختان جنگلی آلت و ابزار کار انسانهای اولیه بوده معمول و متداول بوده است . اطفال خردسال بازیگوش را با چوبهای نازک که به دست و پایشان می زدند تنبیه می کردند .
مردان متاهل همسرانشان را - البته در دوره مردسالاری – با چوبهای ضخیم مخصوصاً چوب انار که ضربه هایش دردناک بوده و بدن را متورم و خون آلود می کرده است مجازات می کرده اند .
چوبکاری براثر زمان پیشرفت کرد! و از درون خانه داخل سیاست شده گوشه ای از گوشمالی و مجازات سیاست پیشه گان گناهکار را بر عهده گرفته است . در این مورد اگرگناهکار محکوم به مرگ می شد او را به پشت می خوابانیدند و با چوبهای ضخیم آن قدر به شکمش می نواختند که روده هایش پاره می شد و محکوم بیچاره بر اثر خونریزی داخلی به فجیعترین وضعی جان می داد . چنانچه محکومیت گناهکار در حد مرگ و اعدام نبود این گونه محکومان را که اکثراً شاهزادگان و امرای ارتش وحکام ولایت بوده اند به طریق چوب زدن و نقره داغ ! کردن ، یعنی جریمه نقدی ، و نفی بلد و تبعید محکوم می کردند تا سایر ماموران دولت تکلیف خود را بدانند و سرجایشان بنشینند .
به طوری که یادآور شد اگرچه چوب زدن از قدیمیترین ایام تاریخی رایج و معمول بود ولی چوبکاری رجال و زعمای قوم فتحعلی شاه قاجار اتفاق افتاد و بخصوص در اوایل سلطنت ناصرالدین شاه بنابرنقشه و تصمیم میرزا تقی خان امیرکبیر شاهزادگان و حکام ولایات و فرماندهان قشون را که در انجام وظایف محوله تهاون و قصور می ورزیدند بدین وسیله چوبکاری و مجازات می کردند تا درس عبرتی برای سایرخدمتگزاران و عمال دولت باشد . براثر نقشه و تدبیر امیرکبیر تا آنجا که مدارک موجود حکایت می کند علاوه بر حکام ولایات در حدود چهارده تن از عموها و عموزاده های شاه و حتی پسران خاقان مغفور به علت خطاهایی که مرتکب شده بودند چوب خورده جریمه شده اند ولی پس از قتل امیرکبیر این نظم و نسق و سختگیری بلاتفاوت نیز در عصر قاجار با خود او متروک شده است .

به هرصورت در حال حاضر که جزء امثال وحکم در صحبتهایمان می گوییم فلانی مرا چوبکاری می کند از دوره قاجاریه به خصوص در زمان صدارت امیرکبیر که چوبکاری نسبت به تمام مقامات کشور رواج وکمال یافته به یادگار مانده است .

20.چوب توی آستین کردن

داستان:

هرگاه کسی در مقام معارضه و مبارزه بالاتر و قویتر از خود برآید از باب هشدار و تهدید به او گفته می شود :« با او درنیفت و چوب توی آستینت می کند » یا به شکل دیگر :« طرف قوی است . حریفش نیستی و چوب توی آستینت می کند .»
به طوری که در کتب تاریخی مسطور است در ازمنه و اعصار گذشته که حکومت استبدادی و خودکامی و خودکامگی همه جا حکمفرما بود محکومان وگناهکاران را به انواع و اقسام مختلفه تنبیه ومجازات می کردند تا درس عبرتی برای سایرین باشد و خیال طغیان و سرکشی وتجاوز به حقوق دیگران را در سر نپرورانند . تنبیه و مجازات به تناسب شدت و ضعف جرم گناهکاران به سه شکل انجام می گرفت . مجازات مرگ ، مجازات قطع و نقص عضو، مجازاتی که موجب درد و ناراحتی می شد .
اگرچه درعصرحاضرمحکومان به اعدام را به وسیله چوبه دار یا تیرباران یا دراطاق گاز و یا روی صندلی الکتریکی اعدام میکنند ، ولی انوع و اقسام مجازاتی که در ادوار گذشته منتهی به مرگ محکوم می شد عبارت بود از: سربریدن ، شکم دریدن ، طناب در گلو انداختن وخفه کردن ، شقه کردن ، ازکمر دو نیمه کردن ، زنده پوست کردن و...
مجازات قطع و نقص عضو که درباره محکومان درجه دوم به کار می رفت عبارت بود: چشم ازحدقه درآوردن ، آهن تفته جلوی چشم عبوردادن و نور روشنایی چشم را سلب کردن ، دست و پا و گوش وبینی بریدن ، دندان شکستن ، لب دوختن وجز اینها که منتهی به مرگ نمی شد ولی محکوم بیچاره دچار نقص عضو می گردید .
مجازات محکومان درجه سوم عبارت بود از: چوب و تازیانه بر کف وکفل محکوم زدن ، وارونه از درخت آویزان کردن ، وارونه روی دو دست ایستادن ، روی یکپای ایستادن و بالاخره چوب توی آستین محکوم کردن و مدتی او را به آن شکل وهیئت برپای داشتن بوده است .
طرز و ترتیب کار این بود که دو دست محکوم را به شکل افقی نگاه می داشتند و آنگاه چوب محکم و غیر قابل انحنایی را به موازات دستهای محکوم از آستین لباسش عبورمی دادند و از آستین دیگر خارج میکردند . سپس مچ دستها و انتهای آستین محکوم را با طنابی محکم به آن چوب می بستند به قسمی که دستها به حالت افقی باقی بماند و نتواند آن را به چپ و راست و بالا و پایین حرکت دهد .
محکوم را با توجه به کیفیت واهمیت خلافی که از او سرزده باشد مدتی به این شکل و هیئت در فضای باز نگاه می داشتند تا پشه ومگس و سایر حشرات مزاحم و چندش آور بر سروصورتش بنشینند و اونتواند آنها را از خود دفع کند . مجازات چوب توی آستین کردن اگر چه مرگ آور نبود و موجب نقص عضو نمی شد ولی پیداست که دستهای محکوم بر اثر سکون و بی حرکت بودن رفته رفته کرخت وبی حس می شد و مخصوصاً هجوم و حملات پشه ها و مگسها برسروصورتش چنان ناراحت کننده و چندش آور بود که دیر زمانی نمیگذشت که فریادش به آسمان بلند می شد و ازعمل خلافش اظهار ندامت و پشیمانی کرده طلب عفو و بخشش میکرد .

مراجع جمع آوری ضرب المثلهای فارسی:

امثال و حکم - علی اکبر دهخدا
کشکول شیخ بهایی - بهاء الدین محمد عاملی
کشکول عطار - محمد تقی عطارنژاد
گلستان و بوستان - سعدی
قصه های مثنوی معنوی - بدیع الزمان فروزانفر
فرهنگ ضرب المثل ها - علی توکلی
فرهنگ معین
فرهنگ عوام
فرهنگ لغات عامیانه




تاريخ : دوشنبه یکم مهر 1392 | 1:26 | نویسنده : بهزاد چهارتنگی ( خاموش )

رمان / خلاصه ی نوزده رمان ایرانی / محمدعلی سپانلو

1ـ تهران مخوف
مشفق كاظمی 1304 (رقعی، 2 جلد)
جوانی ا زیك خانواده فقیر (فرخ) دلباخته دختر عمه‌اش (مهین) از خانواده‌ای اشرافی و متعین است. پدر مهین به سودای مال و مقام درصدد است دختر را به خواستگار ثروتمند و هرزه‌ای (سیاوش میرزا) بدهد.
در پی حوادثی، فرخ در جریان هرزگی‌های سیاوش میرزا قرار می‌گیرد، وی به علت عنصر خیری كه دارد، یك بار جان او را از مرگ نجات می‌دهد و همزمان زن تیره روزی را كه به فحشا افتاده به خانواده‌اش باز می‌گرداند. در این مدت گرچه میهن از فرخ حامله شده اما مسئله زناشویی او با سیاوش میرزا همچنان مطرح است. مخالفان فرخ، یعنی خانواده مهین، سیاوش میرزا و دار و دسته‌اش، با طرح توطئه‌ای فرخ را به دست ژاندارم دستگیر كرده و به تبعید می‌فرستند. به دنبال این حادثه مهین فرزندش را به دنیا می‌آورد و خود از غصه میمیرد و ازدواج مصلحتی بهم می‌خورد.
فرخ در راه تبعید فرار می‌كند و به باكو میرود، مدتی بعد با انقلابیان روس به ایران برمیگردد و سپس به نیروی قزاق ملحق میشود و جزو آن‌ها در فتح تهران شركت میكند. كودتا آغاز شده و رجال خائن دستگیر و دستگاه‌ها تصفیه میشوند. فرخ كه در این دستگاه سمت مهمی دارد، ظاهراً به آرمان خود برای مبارزه با فساد نائل شده است. اما پس از یكصد روز كابینه كودتا سقوط میكند و اوضاع به حال اول برمیگردد. كاری از دست فرخ ساخته نیست، جز آن كه به تربیت فرزندی كه از مهین دارد دل خوش كند.
«در این اثر تهران مخوف در آستانه كودتانی معروف سید ضیاء همچنان كه بوده معرفی شده است. محیطی است كه فضل و كمال و پاكدامنی در آن ارزش و اعتباری ندارد. نادانی، هرزگی و نفوذهای نامشروع درها را به روی اشخاص لایق بسته و بر نالایق‌ها باز گذاشته است. جوانان هرزگی و جلفی و تجرد و آزادی كامل در عیش با زنان معروفه را بر زندگی خانوادگی ترجیح می‌دهند. آزادیخواهان و میهن‌پرستان در زندان بسر میبرند. روحیه فرخ و اعتراض فردی او درست روحیه اعتراض روشنفكران سال‌های پیش از كودتاست.
سبك نگارش رمان ادیبانه و استادانه نیست، ولی بهرحال ساده و قابل فهم است. نویسنده تصویرهای زنده و روشنی از وضع محلات، قهوه خانه‌ها، شیره كشخانه‌ها، اماكن فساد، راهها و چاپارخانه‌های عرض راه، مسافرت با گاری و درشكه و واگن شهری، لباس‌ها، اندیشه‌ها... بدست می‌دهد.»1

2ـ جنایات بشر

ربیع انصاری 1308 (جیبی، 284 صفحه)
پس از « تهران مخوف» داستان‌های زیادی نوشته شد كه درونمایه آن را سقوط دختران بی‌گناه در منجلاب فساد و فحشا تشكیل می‌داد. « جنایات بشر» یكی از این دست آثار و از جمله پرخواننده‌ترین آنهاست. صورت داستان و نیز اسلوب نثر آن ارزش خاصی ندارد و اغلب به گزارش اداری یا انشای مدرسه‌ای شبیه است.
خلاصه داستان از این قرار است: راوی حكایت در بیغوله‌ای در كرمانشاه زنی «بدریه» نام را مشرف به موت می‌یابد. زن یادداشت‌های خود را به او می‌سپارد. مطابق این یادداشت‌ها بدریه دختری است معصوم و چشم و گوش بسته كه به اغوا و كمك دوست نامناسبش ا ز راه خانه در تهران ربوده و در شهرستان‌ها به فحشاء گمارده می‌شود. كشته شدن رئیسه فاحشه خانه بدست یكی از روسپیان عاصی فرصتی به بدریه می‌دهد تا بازمانده پیكر دردمند خویش را از خانه منحوس بدر آورد و در این بیغوله ساكن شود. در آخرین فصول كتاب، راوی حدیث، نامزد دختر را می‌یابد و دو عاشق در كنار هم جان می‌سپارند.
كتاب طبق رسم زمان سرشار از نوحه خوانی‌ها و نفرین‌های نویسنده و آدم‌های داستان خطاب به اجتماع منحط و عوامل فساد است. ولی هیچگاه به ماهیت ریشه‌ها و عناصر متشكله آن در اجتماع اشاره‌ای نشده است. مثلاً نویسنده ضمن یكی از پیام‌هایش قتل رئیسه فاحشه خانه را « بیهوده» تلقی می‌كند و پاداش « بد و خوب اعمال مردم» را به خداوند احاله می‌كند. در این صورت معلوم نیست كه «اصلاح اخلاق عمومی» به عهده كیست؟
داستان در عین حال بازتاب اخلاقیات زمان است. تهمت و افترا‌زنی، تصور غلوآمیز و چشم بسته نسبت به خطرات رابطه جوانی، بیم از شهوت‌زدگی و افسارگسیختگی جامعه‌ای كه گویی همه در آن دست به دست می‌دهند تا دامن عفت اشخاص نجیب و بی تجربه را لكه‌دار كنند. با این حال برخی از صحنه‌های كتاب، مثل وضع راه‌ها و مسافرت، جواز عبور و پست‌های پلیس، زندگی در خانه‌های فساد، روابط روسپیان و منشاء اجتماعی مشتریان، تصویری مبهم اما قابل استناد از روزگار گذشته به دست می‌دهد.

3- تفریحات شب

محمد مسعود 1311 (جیبی، 173 صفحه)
مسعود سه رمان دارد: تفریحات شب (1311)، در تلاش معاش (1312) و اشرف مخلوقات (1313) (گل‌هایی كه در جهنم می‌رویند داستان گونه‌ای است كه سبك اصلی مسعود را از دست داده است) اما آن سه رمان در واقع مكمل هم هستند و جمعاً طرحی كلی از سیمای زندگی و روابط اقتصادی و انسانی زمانش را با زبانی رك و بی پروا ترسیم می‌كنند. محیط این سه گانه كوچه و پسكوچه‌ها، میخانه‌ها، فاحشه خانه‌ها، بازارها، ادارات یا مدارس دلمرده است. آدم‌های قصه‌ها به امراض روحی و جسمی گرفتارند: بیماری‌های مقاربتی، سل، ترس از تنهایی، وحشت از آینده و میل به بی عاری و خودكشی. این آدم با اسامی مستعاری كه بازگوی شخصیت شان است نامیده می‌شوند. در مورد زبان، روحیه و ریست طبقه تحصیل كرده آن سال‌ها آثار مسعود سند است و قول نویسنده گمنامی كه در همان ایام اظهار عقیده كرده صحیح است كه « در آتیه وقتی بخواهیم نمونه‌ای از زبان محاوره‌ای امروزی جوانان كم تربیت شده پایتخت به دست آوریم (تفریحات شب) به طور كامل حاجت ما را روا خواهد كرد»2 عیب مسعود مثل اغلب نویسندگان هم عصرش دخالت نویسنده و در واقع روضه‌خوانی او در لابلای داستان است. خلاصه صافی شده تفریحات شب را در این جا می‌آوریم، كه به خصوص كثرت «عمل» را در كارهای مسعود نشان می‌دهد:
راوی داستان كه معلم است، به همراه رفیقش در سالن رقص مهمانخانه‌ای در كوك مردم هستند.
راوی و رفیقش سیاه مست، از خیابان‌های غم‌انگیز می‌گذرند و به كافه بسیار شیكی قدم می‌گذارند. در این جا رفیقش بعضی از مشتریان كافه را كه همه با كلاه‌برداری مال دار و سرشناس شده‌اند به او نشان می‌دهد.
با درشكه به فاحشه خانه می‌روند « محله كثیفی با مشتریانش، هزاران عمله، بنا، شاگرد دكان‌ها، عضوهای ماهی بیست تومانی ادارات، محصلین بی‌خانمان، در محله به چند نفر از رفقا بر می‌خورند، گوجه فرنگی، خرازی فروش، پكر ممیز نواقل، اسكلت شاگرد چاپخانه و فیلسوف پیر دیر». این‌ها را «لحیم بدبختی» به هم جوش داده است. در خانه‌ای نامزد سابق اسكلت را در میان فواحش می‌بینند.
پس از ساعتی وقت گذرانی سر خانم رئیس را كلاه گذاشته فرار می‌كنند.
یادی مبهم از گذشته، راوی داستان در موقعیتی كه امكان دزدی كلانی داشته خودداری نشان داده است. برای او هنوز افسانه كهنه شرافت زنده است.
راوی به تجارتخانه یكی از دوستانش می‌رود و چند چشمه از معاملات پرنیرنگ بازاری را می‌بیند.
به عیادت منصور رفیق می‌رود. در اتاقی محقر و كثیف. منصور برنشیت حاد دارد.
به دیدار چند تن از دوستان به اداره شان می‌رود، رئیس كارمندان خاطی را جمع كرده و دشنام می‌دهد « پدر سوخته‌های سیراب خور، لش و لوش‌های ولگرد!»
دوستان اشتباهاً به خیال عشرت خانه، وارد یك خانه معمولی می‌شوند.
راوی به مدرسه می‌رود. توصیف وضع اسف بار محصلان. ورود مفتش معارف و نطق پرطمطراق و پوچ او.
راوی كتاب‌های درسی را ورق می‌زند كه مطالبشان با زندگی بیگانه است. پیشخدمت حكم لغو قرارداد استخدامش را به دستش می‌دهد.

4ـ زیبا
محمد حجازی 1311 (قطع وزیری، 503 صفحه)
وقایع داستان قبل از سال 1300 شمسی اتفاق افتاده و سال‌ها بعد در زندان به شكل گزارش ماوقع از طرف شیخ حسین جهت وكیل مدافعش نگاشته می‌شود.
شیخ حسین روستازاده‌ای كه جهت ادامه تحصیلات مذهبی به تهران آمده دلباخته زن هوسباز و آشوبگری به نام « زیبا» می‌شود. سودای سوزان جسم، او را مرحله به مرحله به تسلیم سنگرهای اعتقادات و اخلاقیاتش می‌كشاند. شیخ به خاطر زیبا تغییر لباس می‌دهد، به توصیه او زیردست یكی از عشاق دلدارش در اداره‌ای استخدام می‌شود. به فشار زیبا وارد خدعه‌ها و بند و بست‌های سیاسی می‌گردد، قلم بمزد می‌شود، و افتراهای سیاسی او باعث خودكشی دختری بی گناه می‌گردد. در این سقوط ارزش‌ها كه شیخ حسین با آگاهی اما بدون قدرت مقاومت شاهد آن است، بر سر زیبا با دیگر دل باختگان می‌جنگد، نامزد عفیفش را به فحشاء می‌كشاند، رشوه می‌گیرد و اختلاس می‌كند، گاه مجاهد می‌شود و گاه مرتجع، گاه امروزی و گاه سنتی. به معنای كامل كلمه شیخ حسین بازیچه زیبا است.
فضای رمان سرشار است از هرج و مرج، مرض اداره سالاری، فساد و سقوط سردمداران قوم. روزگاری كه رمز پیشرفت روابط پنهانی و خصوصی است، مردمی گرگ صفت و بی اصول، مردمی كه بندی بند شلوار خویشند. خوشگلی بلا است و مایه پیشرفت. كتاب به روشنی نشان می‌دهد كه چگونه سازمان مشروطیت به مان سبك استبدادی اداره می‌شود و سهولت‌های قانون، در جامعه‌ای كه سرشار از خرافات و تبعیض و فریب است، چگونه فساد را تسهیل كرده است.
شخصیت زیبا خوب پرداخت شده، این روسپی اعیانی تا حدی شبیه نانا قهرمان كتاب امیل زولا است. البته زیبا باهوش‌تر است، چون جامعه شرقی زنان را تودارتر و آب زیركاه‌تر بار می‌آورد. او یادآور عصر «عزیز كاشی»ها است كه حتی در تغییر كابینه‌ها اعمال نفوذ می‌كردند.
شخصیت شیخ حسین، علاوه بر سوداوی مراجی و مالیخولیازدگی، نمایشگر شیخك‌هایی است كه فرصت طلبانه، با وسائل غیرقانونی و نامشروع، خود را از اعماق اجتماع بالا می‌كشیدند و از گوشه حجره مدرسه بر كرسی مقامات تكیه می‌زدند. در عین حال تضاد درونی شیخ حسین جالب است. او آگاه است اما تن در می‌دهد تا بازیچه زیبا باشد. شیخ بین تقوای مدرسه و شهوت سوزان، حس ایثار و فرصت طلبی، آونگ وار نوسان می‌كند.
سبك حجازی در این رمان گزارش گونه است. یعنی ماجراها را به طور كلی می‌گوید و كم‌تر به توصیف جزئیات و سایه روشن‌های صحنه می‌پردازد، و اغلب در صدد ساختن زبانی خاص برای هر یك از آدم‌ها برنمی‌آید. و البته چون قصه از قول شیخ حسین نقل شده این شكل قابل توجیه است.
زیبا واقعگراترین اثر حجازی است.

5ـ دختر رعیت

م.ا. به آذین 1327 (رقعی، 168 صفحه)
«احمد گل» رعیت اهل گیلان هدایایی (سورسات) برای ارباب به شهر رشت می‌برد، دختر هفت ساله‌اش «صغری» نیز با او همراه است. در خانه ارباب یكی از مهمانان (حاج احمد آقا) كه تاجر متمولی است ـ علیرغم بی میلی پدر ـ صغری را برای كلفتی خود انتخاب می‌كند.
اینك دختربچه همبازی بچه‌های ارباب است، اما از همان آغاز طعم تلخ تفاوت و تبعیض را می‌چشد و چون بزرگ‌تر می‌شود درست و حسابی خدمتكار خانه و جوركش خرده فرمایش‌های خانواده می‌گردد. صغری به شانزده سالگی می‌رسد. این ایام مصادف است با قحطی، پریشانی و آغاز نهضت جنگل در گیلان، كه احمدگل یكی از شركت كنندگان و پیشگامان آن است. حاج احمد گرچه رونق كارش را مرهون تأمین آذوقه ارتش‌های اشغالگر بیگانه است، اما در ظاهر از جنبش میهن‌پرستان حمایت می‌كند تا این كه به راهنمایی احمد گل، جنگلیان انبار پنهانی آذوقه حاج احمد را می‌یابند و اجناس آن را بین مردم قحطی زده تقسیم می‌كنند. سرانجام پس از فعل و انفعالاتی، و پس از چند برخورد نظامی، قشون دولت مركزی رشت را فتح می‌كنند و از همان آغاز دست به كار اعدام جنگلیان و سركوب هواداران آن‌ها می‌شوند. شایع است كه احمد گل نیز جزو معدومین است. فئودال‌ها و تجار محلی البته با این ارتش همكاری صمیمانه دارند.
مقارن این وقایع، مهدی پسر بزرگ حاجی كه دلباخته صغری است چند بار سعی می‌كند به وی دست یابد، اما دختر جوان مقاومت می‌كند. مهدی از طریق ستایش قهرمانی‌های جنگلیان، علاقه و شفقتی در دل صغری پدید می‌آورد، و سرانجام شبی او را تصرف می‌كند. صغری آبستن می‌شود. ماجرای صغری به گوش زن حاجی رسیده است. همخوابگی با كلفت خانگی البته حق آقازاده است، تا از گزند اطفای شهوت در بازار آزاد در امان باشد. اما نه این كه كلفت را آبستن و زبانش را دراز كند. بنابراین با پنهان كاری زن حاجی، مدت آبستنی صغری سپری می‌شود و او را می‌زاید. به دستور خانم، نوزاد را به مستراح می‌اندازند و هفته بعد نیز مواجب پس‌افتاده صغری را به دستش می‌دهند و او را از خانه بیرون می‌كنند.
در این هنگام نهضت جنگل به خاطر اختلافات درونی و فشار نیروهای اجنبی و تسلط ارتش مركزی به كلی از هم پاشیده است.
صغری به جایی راه ندارد. او به خواهر و شوهر خواهرش كه كارگر خوش طینتی است می‌پیوندد و به كار در باغ‌های توتون می‌پردازد. اینك او می‌تواند روی پای خود بایستد. در زندگی او فصل تازه‌ای آغاز شده است.
در « دختر رعیت» نویسنده با اسلوبی و صاف كوشیده است ابعاد عینی و درونی ماجرا با حوادث تاریخی ربط دهد. و گرچه، او نیز به شیوه نویسندگان قبلی گهگاه در مسیر داستان دخالت می‌كند، اما با توجه به سال انتشار كتاب، می‌توان گفت اسلوب وصفی رمان و گردش مرتبط وقایع، پیشرفتی در رمان نویسی ایران صورت داده است.

6ـ نیمه راه بهشت
سعید نفیسی 1331 (رقعی، 295 صفحه)
این رمان از لحاظ موضوع و طرح داستانی اعتبار خاصی ندارد. اما از نظر افشاگری‌های سیاسی اثری است ممتاز و تا حدودی كم نظیر. سعید نفیسی در نگارش رمان از اطنابات و طول و تفصیل‌های بالزاك مآبانه‌ای سود جسته است، ضمن آن كه جز در لحظاتی نتوانسته به تشریح كامل و ظریف روابط جامعه بالزاكی نزدیك شود.
داستان در طبقات و سطوح بالای جامعه سال‌های نگارش اثر جریان دارد. نام آدم‌های متعدد آن یا ترجمه به معنی و حروف درهم شده نام‌های واقعی سیاستمداران و متنفذان روز است، یا كلماتی ساخته شده بر وزن آن نام‌هاست. بنابر این با كمی دقت می‌توان هویت واقعی بازیگران صحنه را تشخیص داد. مثلاً فرازجوی (فرود)، روشن سفید بخت (نیر سعیدی)، دكتر طیبی (دكتر طاهری)، الك بدنی (ملك مدنی)، دكتر ادبار (دكتر اقبال)، علی اكبر دیپلماسی (علی اكبر سیاسی)، سید عنعناتی (سید ضیاء)، بالارو (ساعد)، باتنگان (بازرگان)، اختلاج (ابتهاج)، مسواك زاده (مصباح زاده)، روانگاه فاسد (جهانشاه صالح)، بدپوز خوش كیش)، عورتگر (صورتگر)، خسیل الكی (خلیل ملكی)، سپهبد زرمدی (سپهبد احمدی) همه از شخصیت‌های معروف عصرند. بیشتر صحنه‌های كتاب را ضیافت‌های مجلل، یا مجالس خصوصی مردم بالای جامعه از جمله فراماسون‌ها تشكیل می‌دهد. مردمی كه بهشت موعودشان فلان كشور خارجی است و به سوی سرزمین معبود سلوك می‌كنند.
نویسنده اطلاعات خود را از چگونگی محیط رشد، تربیت، ترقی و نیل آدم‌ها به مناصب عالی و شبكه روابط فاسد آنان ارائه می‌دهد: روزگاری كه تعیین وكیلان و وزیران با سفارش و تصویب سفارتخانه‌های خارجی، یا بر اثر مواضعه و تبانی عوامل ذی نفوذ و صاحبان امتیازات مادی انجام می‌گیرد. اعمال این قدرت بی مهار به آنجا می‌كشد كه چون بستنی فروش محله بی اختیار چشم در چشم یكی از متنفذان دوخته، به جایی می‌افتد كه عرب نی می‌اندازد. و بدین ترتیب ارزش رمان نفیسی در سندیت بخشیدن به افسانه‌هایی است كه در افواه عوام بود، اما هیچ كس بدان وزنی نمی‌نهاد.

7ـ چشمهایش

بزرگ علوی 1331 (رقعی، 287 صفحه)
استاد « ماكان» نقاش بزرگ كه یكی از مبارزان علیه دیكتاتوری رضاخان بوده، در تبعید درمی‌گذرد. جزو آثار باقی مانده او پرده‌ای است به نام «چشمهایش». چشم‌های زنی كه گویا رازی را در خود پنهان كرده است. راوی داستان كه ناظم مدرسه و نمایشگاه نقاشی است دچار كنجكاوی سوزانی است كه راز این چشم‌ها را دریابد. بنابراین سعی می‌كند «مدل» را یافته و درباره ارتباطش با استاد ا زاو بپرسد. پس از چند سال، ناظم مدل را می‌یابد و در خانه مجلل او با هم به گفتگو می‌نشینند. زن می‌گوید كه دختر خاندان متعینی بوده كه به خاطر زیبایی‌اش توجه مردان بسیاری را جلب می‌كرده است. اما مردان و عشق بازیچه او بوده اند. تنها در برخورد با استاد كسی را می‌یابد كه اساساً توجهی به جمال و جاذبه وی ندارد. زن برای جلب توجه استاد در تهران و اروپا با تشكیلات مخفی كه زیرنظر استاد است همكاری می‌كند، تا سرانجام به وی نزدیك می‌شود. اما استاد نه فداكاری او را جدی می‌گیرد و نه پی به كنه احساسات و عواطفش می‌برد. در عوض در برابر او، و بخصوص از چشم‌هایش هراسی گنگ ابراز می‌كند. در پایان استاد گرفتار پلیس می‌شود، و زن پیشنهاد ازدواج رئیس شهربانی را، كه یكی از خواستاران قدیمی اوست، می‌پذیرد به شرط آن كه استاد از مرگ نجاتی ابد. استاد به تبعید می‌رود و البته هیچگاه از فداكاری زن آگاه نمی‌شود. او تمام حسیات و تلقیات خود را در قبال زن در پرده‌ای به نام «چشمهایش» به یادگار نهاده است. در این چشم‌ها بطور كل زنی مرموز، اما به هر حال دمدمی مزاج و هوسباز و خطرناك متجلی است: زن می‌داند كه استاد هیچگاه به ژرفای روح او پی نبرده و این چشم‌ها از آن ا و نیست.
بزرگ علوی در این رمان روش استعلام و استشهاد را به كار برده، روشی كه چند اثر دیگر او را نیز شكل داده است. این شیوه بیشتر در ادبیات پلیسی معمول است. یعنی كنار هم نهادن قطعات منفصل یك ماجرای از دست رفته و ایجاد یك طرح كلی از آن ماجرا به حدس و قرینه. بدین ترتیب یك واقعه گذشته به كمك بازمانده‌های آن نوسازی می‌شود. اشارات تاریخی بزرگ علوی نیز بحث‌ها برانگیخته: استاد ماكان گاهی شبیه كمال الملك است. رییس شهربانی، سخت به «آیرم» شباهت دارد. اما هیچكدام دقیقاً الگوی واقعی شان نیستند. این كار فقط برای خلق فضا انجام شده است. نثر منظم و سیال نویسنده در قیاس با معاصرانش بسی امروزی می‌نماید. این كتاب از آثار معدود فارسی است كه در مركز آن یك زن با تمام عواطف و ارتعاشات روانی و ذهنی قرار گرفته است.

8ـ آفت
حسینقلی مستعان 1336ـ 1330
(این رمان به صورت پاورقی در بالغ بر 300 شماره مجله تهران مصور منتشر شده است)3
سال‌های پس از جنگ جهانی اول است. آقا بالاخان جوان خوشرو و خوش بنیه كه در فرنگستان تحصیلات نظامی كرده با زن فرنگی‌اش (ماریونا) به ایران باز می‌گردد، و در قشون با درجه سرتیپی استخدام می‌شود. طبع هوسباز آقا بالاخان در اولین روزهای بازگشت او را به دام عشق « فروغ» نامزد دوران كودكیش كه دختری شیطان و طناز و عشوه گر است می‌اندازد. در حالی كه مادر و خواهرش علیه عروس بیگانه جادو و جنبل می‌كنند آقا بالاخان خود نیز در می‌غلتد و در جریان توطئه‌ها چند تن (دو جوان ژیگولوی فامیل ـ یك مامور ـ یك تأمینات ـ پسر وزیر جنگ ـ یك رمال و یك فاحشه) را به قتل می‌رساند، بی آن كه دم به تله بدهد. البته خود او نیز ناگزیر دچار آلودگی‌های دیگری می‌شود. سیفلیس می‌گیرد، یا می‌كوشد همسر شرعی خود را به آغوش وزیر جنگ وقت بیندازد. سرانجام ماریونا از او طلاق می‌گیرد و با دختر خردسالش (زیبا) به اروپا می‌رود و آقا بالاخان با فروغ ازدواج می‌كند.
اما این موفقیت مشكل تازه‌ای آفریده است. آقابالاخان فریفته (نشاط) خواهر فروغ شده است تا آنجا كه در پی این سودا عشق نخستین خود (فروغ) را نیز به قتل می‌رساند. این بار نشاط كه از ماجرا بو برده او را از خود می‌راند و یگانه دختر خواهر مقتولش (فروغ كوچك) را نیز نزد خویش نگه می‌دارد و با مرد دیگری ازدواج می‌كند.
آقابالاخان كه سرش به سنگ خورده سعی می‌كند به نیروی محبت دختر كوچكش خود را اصلاح كند. در این میان دختر زیبایی به نام اقدس كه از ماجراهای آقابالاخان آگاه است تصمیم می‌گیرد او را به راه سلامت هدایت كند، و همسرش می‌شود. اما ورق برگشته است. شب عروسی آن‌ها مرگ فروغ كوچك جشن را به عزا مبدل می‌كند، و چند روز بعد آقابالاخان به اتهام اختلاس در وزارت جنگ به محاكمه كشیده می‌شود. خانه و اثاثش را برای پرداخت قروضش می‌فروشد و خود به پرورش سگ‌ها می‌پردازد. معهذا این خوشبختی كوچك نیز خود را از او دریغ می‌كند. بیماری سیفلیس عود می‌كند و اقدس همسرش فریب جوانی از خویشان را می‌خورد. آقابالاخان زنش و فاسق او را در بستر كامجویی شان می‌كشد و در محاكمه نیز تبرئه می‌شود.
سال‌ها می‌گذرد، آقابالاخان بیمار، رنجور، الكلی و تریاكی است و تنها امید او بازگشت همسر اولش ماریونا و دختر جوانش زیبا است. اما به نامه‌های التماس آمیز او جوابی داده نمی‌شود. از آن سو، سرانجام نفوذ دختر جوان مادر را وادار به تمكین می‌كند، منتهی نامه‌ای كه باید خبر خوش را به آقابالاخان بدهد به عللی به دستش نمی‌رسد، بالاخره شبی كه در بستر مرگ با كابوس قربانیانش محشور است، زن و فرزند به بالین او می‌رسند. آقابالاخان از مرض قلبی مرده است.
به طور كلی نویسنده در نقاشی مدارهای تباه و تیره جامعه‌ای كه بر محور سودجویی و كامروایی می‌چرخد موفق بوده است. گرچه آفتی كه ریشه‌های این نظام را پوسانده، هیچگاه تجزیه و تحلیل نشده، ولی عوارض آن كه روابط انسانی، اداری، تربیتی و سیاسی طاعون زده است با نمونه‌های فراوان و به طرزی مقنع پیش چشم خواننده گسترده است.
جبرگرایی نویسنده و برداشت‌های رومانتیكی كه دارد آدم‌ها را علی‌الاصول محكوم سرنوشت نشان می‌دهد، شاید هم نوعی بینش تحصلی در این داستان یافت شود، اما اگر به عمق و انگیزه اساسی این اعمال ننگریم، شكل ظاهری آن جز سرنوشتی كور نیست كه نویسنده با تسلط و آب و تاب بروزهای آن (یعنی سلسله‌ای از حركت‌های خشن و تب آلوده) را روایت كرده است.

9ـ یكلیا و تنهایی او
تقی مدرسی 1334 (رقعی، 153 صفحه)
داستان كه بر مبنای روایات عهد عتیق ساخته شده، در اسرائیل كهن می‌گذرد. یكلیا دختر پادشاه اورشلیم كه خود را به عشق چوپانی تسلیم كرده است، با افتضاح مرسوم از شهر طرد شده و اینك تنها و بهت زده در كنار رود باستانی «ابانه» پرسه می‌زند. غروب هنگام شیطان به سراغ او می‌آید و به مثابه دوستی جهان دیده، برای دلداریش قصه می‌گوید. قصه برخورد خدا و شیطان بر سر مخلوق:
« میكاه» پادشاه باستانی اورشلیم، با نیك بختی و عزت روزگار می‌گذراند و خداوند (یهوه) حامی اوست. عازار پسر میكاه كه از جنگی پیروزمندانه بازگشته در ضمن غنیمت‌های جنگی، زنی فتان به همراه دارد به نام تامار. عامه عقیده دارند كه تامار فرستاده شیطان است. علیرغم هشدارها و اخطارهای كاهنان، پادشاه كه دل در گروی عشق تامار نهاده او را به شهر خدا می‌پذیرد. تامار بر پادشاه و پسرش، عمویش و خلاصه بر همه پیرامونیان نفوذی عمیق و مشوش كننده دارد. یهوه به نشانه خشم خود توفان و بیماری را به سراغ اورشلیم می‌فرستد. مردم نیز از پادشاه تقاضای اخراج تامارا را دارند. میكاه، در این دوراهی تردید، زمانی چند مقاومت می‌كند، اما سرانجام حس وظیفه بر او غالب می‌آید و تامارا را از شهر بیرون می‌كند، توفان فرو می‌نشیند، روح یهوه شاه را فرا می‌گیرد و مردم به او درود می‌فرستند. او همان پادشاه محبوب گذشته است. مظهر خیرات است و تاریخ نویس شرح مناقب شرا می‌نویسد. لكن در درون او چیزی شكسته ست. او یكبار عشق خاكی را شناخته اما گویی شادی اقعی با ایمان به خداوند منافات دارد. او همه چیز را خود كشته، و اینك در برابرش آینده‌ای از تلخی و انزوا گسترده است. نه پادشاه كه همه پیرامونیان، پس از دیدن تامارا، اطمینان به نفس را از دست داده‌اند.
شیطان نتیجه می‌گیرد كه زمین و لذت‌هایش انسان را فراموش كرده، زیبایی را كنار نهاده، و عقل متوسط ـ عقل گدایان روح ـ بر آن حاكم است. آری بشر دچار تنهایی و ترس است. و این مشیت الهی است.
نثر تقی مدرسی در این كتاب، شفاف و زلال است و توصیفات تابلو مانند شاعرانه و رنگینی دارد كه گویی عطری كهن از آن برمی‌خیزد. این گونه نثر كه از ترجمه كتاب مقدس برداشت شده، به روزگار نگارش « یكلیا» كم سابقه بوده و بدنبال توفیق آن بسیار مورد تقلید قرار گرفته است.4

10ـ مدیر مدرسه

جلال آل احمد 1337 (جیبی، 170 صفحه)
معلمی دلزده از تدریس، مدیر مدرسه تازه سازی در حومه شهر می‌شود. در چند فصل كوتاه و فشرده با موقعیت مدرسه، ناظم و آموزگاران، وضع كلی شاگردان و اولیای اطفال آشنا می‌شویم. معلم كلاس چهار هیكل مدیر كلی دارد و پر سر و صداست. معلم كلاس سوم افكار سیاسی دارد. معلم كلاس اول قیافه میرزا بنویس‌ها را دارد. معلم كلاس پنجم ژیگولوست. ناظم همه كاره مدرسه است. بچه‌ها بیشترشان از خانواده باغبان و میراب هستند. در ضمن اشاراتی در لفافه‌ها را به هوای سال و روزگار حدیث، رهنمون می‌شود. بهر حال، مدیر ترجیح می‌دهد از قضایا كنار بماند و اختیار كار را به دست ناظم بسپارد كه «هم مرد عمل است و هم هدفی دارد.» اما مجبور است كه در چند مورد راساً دخالت كند. مثلاً تماس با انجمن محلی برای «گدایی كفش و كلاه برای بچه‌های مردم». این چنین است كه مدیر شاهد ساكت وقایع است اما در دلش جنگی برپاست. او پیوسته درباره خودش قضاوت می‌كند، و وسوسه استعفاء رهایش نمی‌كند. وقتی معلم كلاس سوم را میگیرند مدیر از خود می‌پرسد كه چه كاری از دستش بر می‌آید. روزی كه معلم خوش هیكل كلاس چهارم زیر ماشین می‌رود، مدیر در بیمارستان بالای هیكل درهم شكسته او، برای نخستین بار اختیار از كف می‌نهد و چشمه‌ای از منش عصبی خود را نشان می‌دهد، به راستی آقا مدیر چه كاره است؟ در واقع او كارهایی جزیی صورت داده است: تنبیه بدنی را غدغن كرده، معلم زن به مدرسه «عزب اغلی‌ها» راه نداده، یا اختیار انجمن خانه و مدرسه را به دست ناظم سپرده تا به كمك تدریس خصوصی بتواند كمك هزینه‌ای به دست آورد.
حالت عصبی مدیر و لحن پرتنش او در طول حدیثش بالا می‌گیرد، سرانجام در اواخر سال تحصیلی واقعه‌ای ظرف شكیبایی‌اش را سرریز می‌كند. پدر و مادری به دفتر مدرسه می‌آیند و با هتاكی و داد و بیداد شكایت می‌كنند كه ناموس پسرشان را یكی از همكلاسی‌ها لكه دار كرده است. بین مدیر و پدر طفل برخورد و فحاشی تندی در می‌گیرد مدیر كه حسابی از كوره در رفته پسرك فاعل را صدا می‌كند و جلوی صف بچه‌ها به قصد كشت او را می‌زند. اما وقتی خشمش تخفیف یافت پشیمان می‌شود «خیال می‌كنی با این كتك كاری‌ها یك درد بزرگ را دوا می‌كنی؟… آدم بردارد پایین تنه بچه خودش را بگذارد سر گذر كه كلانتر محل و پزشك معاینه كنند تا چه چیز محقق شود؟ تا پرونده درست كنند؟ برای چه و برای كه؟ كه مدیر مدرسه را از نان خوردن بیندازند؟ برای این كار احتیاجی به پرونده ناموسی نیست، یك داس و چكش زیر عكس‌های مقابر هخامنشی كافی است.»
پسرك فاعل كه بد طوری كتك خورده خانواده بانفوذی دارد. مدیر را به بازپرسی احضار می‌كنند. مدیر سرانجام كسی را یافته كه به حرفش گوش كند. به عنوان مدافعات ماحصل حرفهایش را روی كاغذ می‌آورد كه « با همه چرندی هر وزیر فرهنگی می‌توانست با آن یك برنامه هفت ساله برای كارش درست كند» و می‌رود به دادسرا. اما بازپرس ا زاو عذر می‌خواهد و می‌گوید قضیه كوچكی بوده و حل شده...
واپسین امید مدیر بر باد رفته است، هما نجا استعفایش را می‌نویسد و به نام یكی از همكلاسان پخمه‌اش كه تازه رئیس فرهنگ شده پست می‌كند.
در باره اسلوب نثری آل احمد در فصل قصه نویسی سخن گفتیم.

11ـ شوهر آهو خانم
علی محمد افغانی 1340 (وزیری، 863 صفحه)
ماجرا در شهر كرمانشاه از سال 1313 آغاز می‌شود و تا حوالی سال 1320 یعنی ورود متفقین به ایران ادامه می‌یابد.
سید میران سرابی مردی در حدود 50 ساله، كاسبكاری نسبتاً متمكن، با اصول و معتقدات مذهبی، اما آزاده و خیر، رئیس صنف خباز، شوهر كدبانویی زحمتكش و مهربان و بردبار (آهو خانم) و پدر چهار فرزن داست. این زندگی آرام را ورود زنی به هم می‌زند. روزی در دكان سید میران با زن جوانی (هما) كه به خرید نان آمده آشنا می‌شود. این زن كه وجاهت و طنازی خیره كننده‌ای دارد، از همان آغاز بر سید میران تأثیر می‌گذارد. هما می‌گوید كه شوهرش او را سه طلاقه كرده، فرزندانش را از او گرفته و از خانه بیرونش كرده است. سید میران در پرتو حسی كه خود آن را نوعدوستی می‌انگارد، هما را موقتاً به خانه خود می‌آورد و جایی به او می‌دهد. طبعاً آهوخانم نیز شكی در حسن نیت شوهر محبوبش ندارد و با ملاطفت از زن ناشناس استقبال می‌كند. ولی دیری نمی‌پاید كه ماجرا رنگ دیگری می‌گیرد. نفوذ هما بر سید میران بیشتر میشود و آهو خانم به طور مبهم حس خطر می‌كند . سرانجام سید میران به بهانه بستن دهان بدگویان هما را به عقد خود در می‌آورد. كم كم هما حقوقی بیشتر از آهوخانم به دست می‌آورد. بین دو هوو برخوردهایی روی میدهد. سلطه خشم و شهوت، سید میران را وادار می‌كند كه زن بزرگش را به طور مرگباری كتك بزند و همه روابط زناشویی را با او قطع كند. دورانی خوابناك و لذت بخش برای سید میران آغاز می‌شود. در برابر چشمان متعجب و گاه فضول همسایگان، همكاران، فرزندان و بخصوص دیدگان غمناك و مبهوت آهوخانم، سید چون گنجشكی كه افسون مار است به همه هوس‌های هما تن در می‌دهد. عشق پیری او را هر چه شیداتر، تك روتر و تسلیم‌تر كرده است. سید به كار و كاسبی‌اش نمی‌رسد، با هما شراب می‌خورد، اجازه می‌دهد كه او لباس‌های هوس انگیز بپوشد و به خیابان برود. به تدریج ثروتش را به شكل هدایای گوناگون به پای هما می‌ریزد. گرچه هما برای كسب هر كدام از این امتیازات ابتدا در برابر اعتراض شدید شوهرش، هوویش و حتی دیگر آشنایان قرار می‌گیرد، ولی برنده نهایی اوست كه سلاح دولبه هوش و جمال را با قدرت به كار می‌برد. «آهوخانم» در تمام مدت با سكوت و حسرت شاهد اندوهناك ویرانی شوهر و آینده كودكان خویش است. او و هما دو روی سكه زن ایرانی هستند كه در عین حال از نظر بی پناهی و بی آتیه بود نبا هم وجه مشترك دارند، یعنی تا وقتی عزیزند كه آب و رنگی دارند و در دل شوهر جا می‌گیرند.
در فصول پایان كتاب سید میران كه تقریباً همه چیزش را از دست داده خانه و دكانش را نیز حراج می‌كند، سهمی برای بچه‌ها و آهو خانم (كه فعلاً دور از خانه به حال قهر به سر می‌برد) می‌گذارد و با هما به قصد سفری بی بازگشت به گاراژ می‌روند. آهوخانم از ماجرا آگاه می‌شود، یكباره از پوسته انفعالی‌اش بدر می‌آید، خود را به گاراژ می‌رساند و سید میران را با آبروریزی به خانه می‌برد. سید میران منتظر است كه هما نیز به دنبال او به خانه بیاید، ولی به او خبر می‌دهند كه هما باز نخواهد گشت، هما با راننده اتومبیل كه یكی از عشاق سابق اوست شهر را ترك كرده و به دنبال سرنوشت دیگری رفته است. در این فرصت وضعی كه بارها عقل سید میران به او تلقین می‌كرد، اما عشقش به هما مانع بود، خود به خود پدید آمده است. هما رفته است و سید میران باید بار یك زندگی در هم شكسته را با كمك آهوخانم كه همچنان مهربان و وفادار است به دوش كشد.
گرچه این رمان گهگاه دستخوش اطناب ملال آوری است و بخصوص گفتگوها زیر تأثیر رمان نویسان اروپایی قرن 19 آمیخته با اساطیر و احادیث غرب و شرق است، و اغلب در حد معلومات گویندگان نیست؛ اما در ضمن نویسنده در چند خط اصلی موفق بوده است:
ـ سه قهرمان اصلی كتاب كاملاً برای خواننده آشنا و موجه هستند؛ این اطناب حداقل نكته ناشناسی در آدمهای رمان باقی نگذاشته، آنها كاملاً زنده با گوشت و پوست و حس وجود دارند.
ـ در لابلای داستان چشم انداز گویایی از زندگی و تاریخ كشور را در یك شهرستان در زمان سال‌های اثر ترسیم كرده است. در حاشیه حوادثی كه بر قهرمانان اصلی می‌گذرد، ماجرای تغییر لباس و كلاه، كشف حجاب، برخوردهای صنفی، انتخابات، نظام اداری و حكومتی، رابطه شهر و روستا و سلسله روابط مردم با قدرت جابرانه مستقر كشف و روشن شده است.
ـ آهوخانم در واقع غمنامه زن ایرانی است. و سند محكومیت سرنوشتی كه در سال‌های روایت شده برای زنان وجود داشته است.
12ـ سنگ صبور
صادق چوبك 1345 (رقعی، 400 صفحه)
شیوه نقل داستان، حدیث نفس آدم‌های كتاب است در ذهن خود. این التزام ساخت مشكلی را بر نویسنده تحمیل كرده و در عین حال بیان او را به قلمرو مطلوب و تخصصی‌اش رهنمون شده است. هر یك از آدم‌ها می‌توانند با آزادی كامل حرف بزنند (چون در خاطرشان حرف می‌زنند) اما هر یك از آدم‌ها مكلفند زبانی كاملاً مستقل (با لغات و كلمات طرد شده) و مسائلی متناسب با سجایاشان داشته باشند. صادق چوبك از پس این مشكل به درستی برآمده و یكی از رمان‌های استادانه ادبیات فارسی را پرداخته است.
داستان در شیراز می‌گذرد. حدود سال 1312. در خانه‌ای همسایه داری. گفتیم كه داستان حدیث نفس مستأجران است.
مستأجر نخست، احمد آقا، روشنفكری است با تلخ نگری و ذهنیت گرایی روشنفكران روزگارش، كه طبعاً از هر اقدام عملی معذور است. احمدآقا در كنج اتاقش با عنكبوتی كه به او «آقا مولوچ» نام داده بحث می‌كند و اغلب درباره وسوسه‌ها، دشواری‌ها و وظایف یك « نویسنده گداها».
مستأجر دیگر « گوهر» زن جوانی است كه برای عماش خود و پسر خردسالش «كاكل زری» تن فروشی می‌كند. گوهر در گذشته همسر حاجی متمكنی بوده است. روزی در شاهچراغ آرنج زائری به بینی كودك می‌خورد و او خون دماغ می‌شود. این پیش آمد، با تلقین و تفتین هووهای گوهر، یعنی اثبات حرامزادگی كودك. پس حاجی زن را طلاق می‌دهد و او را با فرزندش از خانه بیرون می‌كند. گوهر احمدآقا را دوست دارد و احمدآقا نیز ضمن آن كه گاه گدار از وصال او تمتعی می‌برد به او و كودكش علاقمند است اما هیچگاه نمی‌تواند تصمیم گیرد و برای نجات آن‌ها با گوهر ازدواج كند. ما حدیث نفس گوهر را در كتاب نداریم. ظاهراً داستان از جایی شروع می‌شود كه او به قتل رسیده، در عوض ذهنیات كاكل زری را داریم كه با زبان طفلانه و لهجه شیرازی قصه مشتریان هر شبه مادرش را با منطق ساده خود توجیه و تفسیر می‌كند.
مستأجر دیگر «بلقیس» زنی است زشت رو و حشری كه شوهرش عنین است. بلقیس عاشق احمدآقا است و گوهر و پسرش را مانع اصلی در راه وصال محبوب می‌بیند و از آن‌ها نفرت دارد. آخرین مستأجر « جهان سلطان» پیرزنی است افلیج كه روی لگن نشسته و همسایه‌ها (بیشتر گوهر) گاهی لقمه نانی به او می‌دهند و زیرش را تمیز می‌كنند. پیرزن در رویای خویش خاطره زیارت اماكن مقدس را دوره می‌كند و انتظار نجات‌دهنده‌ای را می‌كشد.
در بیرون از خانه نیز با اوضاع اجتماعی شیراز و با ذهنیات «سیف القلم» (قاتل معروف روسپیان) آشنا می‌شویم. و از این دریچه است كه می‌بینیم گوهر چگونه به وسیله سیف‌القلم با طرزی فجیع مسموم و مقتول می‌شود.
پی‌آیند این وضع تنها ماندن كاكل زری و مرگ جهان سلطان است. كاكل زری نیز مورد تجاوز قرار می‌گیرد و سپس در حوض آب خفه می‌شود. و احمدآقا كه بی تصمیمی، تزلزل و ضعف نفس خود را مسبب این وقایع می‌داند، در انزوای هدیان بارش گاه با بازپرس محاجه‌ای خیالی ـ واقعی دارد، گاه شاهنامه می‌خواند و می‌گرید، یا با بلقیس همآغوشی می‌كند.
در قسمت آخر رمان نمایشنامه‌ای داریم كه موضوع كلی آن در بحث‌های احمدآقا و آقا مولوچ مطرح شده: نمایشنامه‌ای در باره خلقت انسان اولین، كه حاوی فلسفه نویسنده نسبت به سرنوشت آدمی ‌است.
از بابت اسلوب نگارش این رمان باید گفت كه یكی از مشكل‌ترین ساخت‌های ادبی مورد آزمون قرار گرفته است. حداقل شش نوع زبان و لحن برای این داستان ساخته شده؛ به علاوه در استخدام لغات و تصاویر، اصطلاحات خاص زمان اثر در نظر گرفته شده یعنی هیچ لغت و تعبیری ساخت سال‌های بعد در آن راه ندارد. جریان‌های ذهنی اگر چه ظاهراً بی نظم می‌نماید ولی در آخر كتاب به خوبی همدیگر را تكمیل می‌كنند، و قصه با تمام ابعاد فاجعه آسایش در برابر ما قدم می‌افرازد. در این جا یك بار دیگر شاهد خونسردی تحسین‌انگیز صادق چوبك هستیم. كتاب خواننده را خون به دل می‌كند. اما نویسنده كاملاً خویشتن دار است. چرا كه علی الظاهر او فقط ذهنیات چند آدم را گزارش كرده است.

13ـ سفر شب
بهمن شعله ور 1345 (رقعی، 241 صفحه)
سفر شب بازگوی سیر آرمان‌های جوانی و سر به سنگ خوردن گروهی بچه محل است (مقصود بك ـ میدان تجریش و...) حدیث چند روشنفكر و چند یكه بزن. فضای اثر یادآور سال‌های قبل از 1340 است. آغاز رهایی روحی از ناكامی‌های سیاسی. روشنفكر از كسوت نزار و درمانده‌اش درآمده، كوهنورد و مشت زن و رفیق لات‌هاست. در عوض دعاوی بزرگش را عمداً به فراموشی می‌سپارد و گرد خوشی‌های بیعارانه تن می‌گردد.
در طول این سفر ـ سفر شب ـ با این حال، قضایا به عاقبت تاریكی می‌انجامد. دانشجوی سال آخر پزشكی در عین سلامت و نیرومندی خودكشی می‌كند. لات جوانمرد به دست پلیس اعدام می‌شود و راوی اثر (هومر) به بهانه تحصیل خود را به امریكا می‌اندازد و یك آنارشی روحی را می‌پذیرد. سیری از هاملت تا امیر ارسلان و بهلول.
رمان به صورت فصل‌های پراكنده، تك گویی، حدیث نفس و محاكات در فضایی آشفته پرداخت شده و از بابت تدارك یك زبان ذهنی قابل تعمق است. از سویی به طور مستقل آینه‌ای از وضع روحی جوانان و چشم انداز اجتماعی آن ایام به دست می‌دهد: مشروب خواری مدام، شاخ و شانه كشی، بحث‌های روشنفكری، همه و همه در صحنه اماكن تفریح عمومی. راوی اثر كه داعیه تعالی داشت در پایان تسلیم وضع موجود شده و از همان پدری تقلید می‌كند كه همواره مورد انتقادش قرار داده بود: « یك نیمچه فیلسوف هیچكاره و همه كاره و كله پاچه خور و زن دوست عین پدر».
به قول منتقدی كه به نسل پیشتر تعلق دارد: «سفر شب ادای یك ادیسه مسكین هم هست. نه به جستجوی هویت خوی شكه به قصد سر در آوردن از هرزآب بهلولی. نقطه شروعش اشربه خواری و نزول اجلال به «قلعه» و نقطه ختامش «رومسخرگی پیشه كن» و نزول اجلال دیگری به این قلعه بزرگ‌تر، غمنامه نسل جوان‌تری است كه در كلاس‌های ابتر ما درس خوانده اند، به پوچی...» 5
در آخرین فصل كتاب كه آشفتگی به منتها درجه می‌رسد، «هومر» نیمه مجنون خود را در جلد فاتحی، پیمبری و دیوانه كبیری كه وارد «مدینه» امروز شده می‌بیند و به پرسش‌های یك خبرنگار پنداری از قول همه بزرگان ریز و درشت تاریخ پاسخ می‌دهد. در همین جاست كه به رای العین مشاهده می‌كنیم «سفر شب» اگر از تولدی نشان دارد از مرگی هم خبر می‌دهد. آن نسل خوشفكر، بی امید، شوخ و هرج و مرج زده (كه در آثار بهرام صادقی نیز چهره می‌نماید) در تاریكی گم شده است؛ و یادگار او را فقط در قیافه برخی بازماندگان می‌بینیم، و نه ادامه‌اش را در نسل بعدی.

14ـ طوطی
زكریا هاشمی 1348(رقعی، 405 صفحه)
فصل‌های رمان ماجراهای یكنواخت و مشابه یك نفر یكه بزن «چیز فهم» و صاحب هیجانات عاطفی را به رشته تحریر در می‌آورد. یكه بزن (هاشم) به همراه رفیق همپالكی‌اش (بهروز) دور تسلسلی از خانه، میخانه، روسپی خانه را می‌پیمایند. اما در این سیر شتاب ناك، و ماجراهایی كه در پی هم از سیاه مستی و دعواهای هرز مرض و عشقبازی‌های سیری ناپذیر، در خیابان‌های آخر شب، كافه‌های پست، یا خانه‌های شهر نو ردیف می‌شوند چیزی زنده هم هست: یك تماشای سطحی از تیره روزی‌های اعماق. سحطی از این بابت كه خود رمان نیز داعیه تحلیل و تعمق ندارد. حتی ما هیچ چیز از گذشته آدم‌های كتاب نمی‌دانیم و نخواهیم دانست. در فرصتی از رمان با اینان ملاقات می‌كنیم، در بخار می‌ و گیجی بی‌خوابی، چهره‌های مبهمی می‌بینیم و بعد نزدیك سپیده دم، خداحافظ! آن چه برای نویسنده طوطی اهمیت دارد عمل است و تحرك. یك تحرك دیوانه وار به طرف جنون. یك جهش بلند به سوی نابودی و نسیان. در واقع این روانشناسی حاصل گذشته‌ای است كه ناخودآگاه قهرمانان از یادآوری آن ابا دارند. نمی‌توان این گذشته را تخمین زد اما نمی‌توان بدان فكر نكرد. این كه دو نفر آدم كتاب «انگل، و مثل كرم خاكی كه توی لجن بیفتند»، این چنین آلودگی‌های اعماق را بهم می‌زنند، و این چنین سودای مستی و همآغوشی و فراموشی دارند، این كه چرا دیگران این همه به قبول دعوت مجادله یا معاشقه حاضر یراقند ـ جز با اشاراتی ـ هیچ گاه در داستان توجیه نمی‌شود. آنقدر هست كه تكرار یكسان ماجراها، در انتها داستان را به سهولت خواب نزدیك می‌كند و به راستی سهولت میخواری‌های عظیم، معاشقات جنون آسا و جدال‌های پیروزمندانه سهولتی است كه از منطق رویا یا خودفریبی برمی‌خیزد.
جاذبه كتاب از سویی در گزارش روشن قواعد حیات در محلات پست، توصیف چهره‌های نیمه تاریك راندگان و گردش زندگی در عشرت خانه‌های آلوده است؛ و از سویی در گفتگوهای ریزبافت و كاملاً خونداری است كه بر گرد مسائل مبتذل شكل می‌گیرد. گفتگوهایی كه در این جهان بی‌فردا و بی‌امید، تماماً میان یكه‌بزن‌ها، روسپیان و گاه مأموران نظم روی می‌دهد.

15ـ سووشون
سیمین دانشور 1348 (رقعی، 303 صفحه)
داستان با جشن عقدكنان دختر حاكم آغاز می‌شود. شیراز در سال‌های آغاز جنگ دوم جهانی. جنوب ایران، منطقه‌ای كه در آن انگلیس‌ها سنت و سابقه اعمال نفوذ داشته‌اند و اینك دوباره در آن صفحات ظاهر شده‌اند، و قشون پیاده كرده‌اند.
میان مدعوین این مهمانی، بسیاری از آدم‌های مهم رمان را می‌شناسیم:
زری، زن جوان تحصیل‌كرده شهرستانی، با حس و عاطفه، مهربان و مسالمت‌جو. كه بزرگترین هم و غمش حفظ خانواده كوچك خود در مقابل تندبادی است كه وزیدن گرفته است. زری قدرت مشاهده دقیقی دارد و ما اغلب صحنه‌های حساس را از نگاه او می‌بینیم.
یوسف، شوهر زری، مالكی عصبانی مزاج و خوش قلب. كسی كه حاضر نیست محصول املاكش را به قشون بیگانه بفروشد. بخصوص كه اینك نشانه‌های قحطی نیز در منطقه بروز كرده است. مردی صریح اللهجه كه بر ارزش‌های بومی متكی است.
مسترزینگر، جاسوس سابق انگلیس كه پرده از رخسار اصلی‌اش برگرفته است.
مك ماهون، ایرلندی شاعری كه از میان مهمانان اجنبی سیمایی آگاه و دوست داشتنی نشان می‌دهد.
ابوالقاسم خان، برادر یوسف، مزدوری كه بر عكس برادر راه ترقی و صلاح را در سیاست بازی و همكاری با نیروهای حاكم می‌بیند.
عزت‌الدوله، پیرزن اشرافی بد چشم، بد قلب، پرمدعا و كینه توزی كه روزگاری خواستار زری برای فرزند عزیز كرده‌اش بوده است.
در فصل بعدی كتاب بقیه آدم‌های مهم داستان را هم خواهیم شناخت: خانم فاطمه خواهر بزرگ یوسف. عاقله زنی با همان صراحت لهجه یوسف، و البته عامی‌تر و حسی‌تر. كه خیال دارد به عتبات برود و در جوار قبر مادرش مقیم شود. و بعد كودكان زری و از جمله پسر بزرگش خسرو.
در این میان فضای سیاسی پیچیده‌تر و حادتر می‌شود. قشون بیگانه آذوقه می‌خرد و باز هم به آذوقه بیشتری نیازمند است و این امر در جنوب قحطی تولید كرده است. مقامات دولت در منطقه آلت فعلی بیش نیستند، ایلات نیز هر كدام به داعیه‌ای سر به شورش برداشته وضع را آشفته‌تر كرده‌اند. یوسف و گروهی از همفكرانش می‌كوشند ایلات را به وضع خطیر كشور متوجه كنند. اینان هم قسم شده‌اند كه آذوقه خود را فقط برای مصرف مردم بفروشند.
بخش‌های بعدی كتاب كه با هوشیاری تدوین شده روابط نیروهای متخاصم را هر چه روشن‌تر می‌سازد. رقابت مقامات محلی، تنگ نظری‌ها و آرزوهای حقیر، مردم فروشی‌ها و مبارزات، در متن بحرانی كه هر دم داغ‌تر می‌شود. در این جا تصویری دو بعدی نیز از شیراز آن روزگار ترسیم می‌شود: شهر باغ‌ها و عرق‌های معطر، شهر بحران‌های قحطی و تنگدستی.
در فصول آخر كتاب یوسف كه علیرغم هشدارها و اعلام خطرها در حفظ موضع خود سماجت می‌كند، به تیر ناشناسی كشته می‌شود و پاداش یكدندگی و لجاج خود را در سازش نكردن با بیگانگان و عوامل آنها می‌گیرد. آخرین فصل، ماجرای تشییع جنازه یوسف است كه به نظر هواداران و همفكران او باید به تظاهرات سیاسی بدل شود. اما این تظاهرات به وسیله ماموران حكومت در هم می‌ریزد و تابوت یوسف در دست‌های زنش و برادرش می‌ماند. كتاب با یادآوری شعری كه «مك ماهون» ایرلندی در ارزش استقلال و آزادی سروده به پایان می‌رسد.
«سووشون» در سلوك رمان اجتماعی ایران منزل مهمی محسوب می‌شود. گذشته از توفیقی كه نزد خوانندگان یافته، این اولین اثر كامل، در نوع6 رمان فارسی است. بینایی و شنوایی نویسنده او را به اكتشاف انگیزه‌های درون در رابطه با عمل برون، در سطح اجتماعی و تاریخی اثرش، رهنمون شده است. او رشته صحنه‌های شلوغ را به كوچك‌ترین بارقه‌ها و نجواهای آهسته و پچ پچ‌های فرو خورده متصل می‌كند؛ آن هم با بیانی هم وصفی و هم حسی كه به قول یكی از منتقدان معاصر «برودری‌دوزی خونین كلمات» است. 7
نمونه آوردن از سووشون با توجه به تنوع جیب صحنه‌ها و طبایع، و فراوانی حركت و عمل، كار آسانی نیست. با این حال آن جا كه زنان حرف می‌زنند داستان، برق و شعاع دیگری می‌گیرد.

16ـ درازنای شب
جمال میرصادقی 1349 (رقعی، 237 صفحه)
كمال، فرزند یك طایفه بازاری مذهبی با همان محدودیت‌های فضای پرورشی‌اش، در پی آشنایی با خانواده یكی از همكلاسان ناگهان به محیط بی بندر و بار اشرافی می‌افتد. در همان آغاز، هوشیاری جوان كمال، او را میان دو رابطه گرفتار می‌بیند: اول خشكه مغزی و محیط بسته خانواده‌اش كه در عمق با آزمندی و حرص مادی در آمیخته است.
دوم بی بند و باری و لذت طلبی آشنایان جدید و زندگی پر زرق و برق شان كه آن نیز محصول حرص‌های مادی و سقوط ارزش‌هاست.
در اثر این برخورد، گر چه ابتدا كمال مقاومتی نشان می‌دهد، ولی ا ز آن جا كه ریشه‌های تربیت گذشته‌ای پوك و فاسد است، به تدریج یكایك پایگاه‌های قدیمی را از دست می‌دهد، و مرحله به مرحله تسلیم وضع جدید می‌شود. كمال به صورت زینت المجالس و وسیله تفریح و سرخوشی آشنایان جدید درمی‌آید. با این حال تجربیات و تماشاهای محیط اشراف یك فایده ضمنی دارد، چشم و گوش كمال، حین كشف محرمات، بسیاری ناشناخته‌ها را نیز به تصرف درآورده است. آن جوان بی‌تجربه اینك جلوه‌های زیر و روی اجتماع را تا حدودی می‌شناسد، وانگهی بسیاری از عقده‌هایش را نیز در طول این تجربه جدید گشوده است. این است كه در پایان كتاب از هر دو محیط می‌برد و به خانه رفیقی می‌رود كه او نیز تنها می‌زید، و در همه این مدت تكیه گاه روحی او بوده، و توانسته بدون وابستگی یا ملاحظه جانب خاصی اوضاع را برایش حلاجی كند. حال دیگر كمال پا به یك زندگی مستقل گذاشته تا بدون وابستگی به دیگران، بشناسد، مطالعه كند، بداند و در شناخت واقعیت‌های اصلی بكوشد.
موضوع رمان، از كهنه مضمون‌های داستان نویسان ایرانی است. اما جاذبه‌های «درازنای شب» را در واقع عوامل جنبی تشكیل می‌دهد: رنگ‌آمیزی فضا و زمان، نقاشی مناظر زندگی، محیط پرورش، شب‌های عزاداری در محله‌های متوسط و شب‌های عیش و نوش در محله‌های متعین، و نیز برخی لحظات در گفتگوهای جوانان این نسل، از طبقات مختلف.

17ـ دل كور
اسماعیل فصیح 1352 (رقعی، 49 صفحه)
ماجرای یك خانواده، ماجرای یك محله در گذر زمان. به همپای تحولی دو گانه: آن چه كه در درون رخ می‌دهد و باعث می‌شود كه بافت كهن و سنتی خانواده یكسر در هم ریزد، و آن چه كه در بیرون، در عرصه اجتماع (و محله) می‌گذرد و خود به تعبیری عامل اصلی تحول نخستین است. با این همه جهد نویسنده، درقدم اول، بر نقل حكایتی دراز و مرتبط و گیرا بوده است.
قصه در محله قدیمی «درخونگاه» می‌گذرد. ارباب حسن آریان، كاسبی نسبتاً مرفه و خوش قلب و به معنای واقعی «رئیس» كه بقول نویسنده « با می و غزل‌های حافظ خوابید و در آرزوی شاعر مرد.» این مرد رئیس خانواده‌ای است به رسم زمانه‌اش پرجمعیت، خانواده علاوه بر مادری زحمتكش و صبور، چند دختر و چند « تیپ» پسر دارد. پسر بزرگ «مختار» جوانی است كودن و قلدر كه در آینده یكی از تاجران و زمین داران بزرگ خواهد شد، از «درخونگاه» به «امیرآباد» نقل مكان خواهد كرد تا در این جا به دست آن كه خوی (و خون) او را دارد كشته شود. پسر دومی «علی» جوانكی است خودپرست و خودآرا و خودخواه كه در آینده معاون وزارتخانه‌ای خواهد شد و از انتساب به خانواده بازاری عار خواهد داشت. پسر سوم «رسول»، محصل درخشان مدرسه رازی، انسان صاف و هوشمندی كه صفای قلب و محبت ذاتی (و افراطی‌اش) با محیط پیرامون او وصله‌ای است ناجور؛ با این نقطه ضعف طبعاً سرنوشت او ستمكشی و جنون و انزوا خواهد بود. پسر چهارم «صادق» كه در هنگام شروع داستان چهار سال دارد شاهد خاموش زمانه و مطلع داستان ماست. او نیز به اتكای تلاش ابتكاری‌اش، در محیطی كه هر كس گلیم خویش بدر می‌برد، بورس خواهد گرفت و در امریكا پزشك خواهد شد
قصه با نخستین شهادت صادق، خاطره دوردست او، آغاز می‌شود. برادر بزرگ، مختار، به لله لال و نیمه افلیجش گل مریم تجاوز می‌كند و سپس از هول مجازات پدر، به سربازی می‌گریزد. در سربازی نیز مختار با زن دهقانی روی هم می‌ریزد، شوهر زن را می‌كشند و زن از مختار جنینی به شكم می‌گیرد. مختار مدتی بعد با وساطت ریش سفیدها به خانواده پذیرفته می‌شود، از همان آغاز چنان كه خوی درشت اوست، قلدری و تجاوز به حقوق دیگران را آغاز می‌كند.
گل مریم از مختار صاحب دختری می‌شود كه او را جلوی در خانه یكی از اعیان محله بجا می‌گذارد و سال‌ها از دور شاهد رشد فرزند دلبندش (فرشته) در خانواده بیگانه خواهد بود.
زن دهقان می‌میرد و فرزندی كه از مختار به دنیا آورده به نام «كامران» در محله به ولگردی و پادویی بزرگ خواهد شد.
رسول آن برادر مهربان در دفاع از خواهر كوچكش، از مختار كتكی می‌خورد كه منجر به دیوانگی‌اش می‌شود. رسول از این پس مسخره محله است. او بعدها خودكشی خواهد كرد.
در این میان، با مرگ ارباب حسن، حكومت مختار در خانواده بلامنازع است. او سهم ارثیه دیگران را از طریق مادر ساده دلی كه شیفته پسر بیرحم خویش است، رفته رفته تصاحب می‌كند. و آنگاه در یك خط صعودی فرصت طلبی و مال‌اندوزی و زمین بازی، تبدیل می‌شود به حاج مختار آریان. چه غم آن كه زن مختار پس از ده شكم زاییدن دیوانه شود و بمیرد.
نسلی می‌گذرد و بچه‌ها بزرگ می‌شوند. طبایع متلون فرزندان این كاسب نوكیسه كه اینك افسر ارتش، نوازنده موزیك جاز، یا محصل كودن و پدر آزار هستند، با همان سجایایی كه جمعاًُ در پدرشان نهفته است، مطابقت دارد. گویی اعقاب انتقام پس می‌گیرند.
فرزند حرامزاده مختار از گل مریم به نام «فرشته امجد» شاعره حساس یكی از مجلات تهران است. فرزند دیگر او از زن دهقان «كامران تهرانیفر» ژیگلویی است كه نشناخته دلباخته فرشته (خواهر ناتنی خویش) است. و چون سرپرستان متعین دختر مانع وصال هستند، كامران به صورت فرشته اسید می‌پاشد و او را به دم مرگ می‌كشاند.
البته حاج مختار (به راهنمایی صادق) می‌داند كه پدر این دو تن است. اما او بی‌اعتناتر و دلسنگ‌تر از آن است كه به كمك كسی (حتی فرزندان ترك شده‌اش) بشتابد.
دكتر صادق آریان پس از تحصیل در امریكا به هوای دختری كه یك زمان دوست می‌داشته به ایران باز می‌گردد، ابتدا به خانه محقر مادر، سهم بازمانده او از ارث پدری، میرود. سپس ازدواج می‌كند در تهران مطبی به راه می‌اندازد و میماند.
آنگاه حادثه پایانی روی می‌دهد. شبانگاهی كامران به سراغ پدر ستمكارش، در مغازه‌ای در امیرآباد شمالی، میرود. كامران می‌تواند چون پدر خویش متقلب، زورگو و بیرحم باشد، او همچون پدر از زندان‌ها و خشونت‌ها می‌آید. كامران به طریقی مرموز باعث مرگ پدر خویش می‌شود. با این حادثه در ابتدای كتاب، شرح ماجرا آغاز می‌شود و دیگر وقایع به صورت رجعتی به گذشته بیان می‌شود، سپس به نقطه اكنون برمی‌گردیم. دو صحنه مكمل آخر، یكی كابوس دكتر آریان است كه شبح برادر مقتولش (رسول) را جلوی پزشكی قانونی دیدار می‌كند، و رسول همچنان او را از این كه در بخشایش بیدریغ نبوده نكوهش می‌كند. و صحنه دیگر: خاكسپاری حاج مختار است كه به قول نویسنده اینك آخرین و حقیقی‌ترین قسط شرا از «زمین» دریافت می‌كند.
نخستین نكته مهم در «دل كور» وفور حوادث و پیچیدگی ماجرایی رویدادها است، كه از سویی رمان را به نوع پاورقی‌های ایرانی و از سوی دیگر به رمان‌های رئالیست قرن نوزدهم اروپا (مثلاً آرزوهای بزرگ اثر دیكنز) نزدیك می‌كند. به علاوه در آن برخی حوادث بیشتر از واقعی «داستانی» است و به همین دلیل به طرزی مالیخولیایی جذاب می‌نماید. گرچه بتوان آن حوادث را با جبر علمی یا طرز فكر ثبوتی ناتورالیست‌ها (كه بهترین نماینده آن در رمان نویسی امیل زولاست) توجیه كرد. مثلاً ارباب حسن به راستی در هر یك از پسرانش مقداری از خوی خویش را به جا گذاشته، اما مختار كه فقط خوی شرور او را ارث برده فضای بیشتری از رمان را اشغال می‌كند و نیز فرزند حرامزاده همین مختار (كامران) است كه با تقلید از پدر، باعث مرگ پدر و تیره بختی چند تن دیگر می‌شود. یا فرشته امجد كه گویی خوی بخشایشگر خویش را از عمویش رسول عیناً گرفته است. سجایای آدم‌های قصه دارای قطعیت است، صفات آن‌ها پررنگ و بدون سایه روشن است، در واقع هر كدام نماینده یك «تیپ اجتماعی» هستند، با این حال طبیعی به نظر می‌رسند.
اسلوب نگارش رمان، شیوه‌ای است در آن واحد عینی ـ ذهنی. و حتی گهگاه شگردهای رمان نویس بزرگ «جیمز جویس» را در آن می‌توان یافت. این شیوه به خوبی با منطق كابوس گونه قصه سازگار افتاده و نثر با همه پست و بلندی‌ها مثل یك اركستر بزرگ، سرود زایش و نابودی و حدوث و تجدد خانواده‌ها، نسل‌ها و شهرها را می‌نوازد. طبایع آدم‌های كتاب، گذشته از سیاهی لشكرها، كاملاً منفك و مستقل پرورش یافته اند. در عین حال داستان، حوادث سیاسی سال‌های وقوع خود را با اشاراتی روشن می‌كند كه این خود زمینه نوعی مطالعه تطبیقی است برای انطباق دو سطحی كه در آغاز مقال بدان اشاره شد.

18ـ پر كاه
محمود گلابدره‌ای 1353 (رقعی، 562 صفحه)
استخوان بندی داستان برخورد و تلاقی دو خانواده از دو طبقه متفاوت است كه هر دو جنبه «نمونه معرف» دارند.
اول : خانواده «مشتكبر» كه روستایی بریده از زمینی است، و اكنون در كارخانه مونتاژ اتوموبیل نزدیك شهر بزرگ كارگر است. خانواده پر از بچه‌های قد و نیمقد است؛ كه كارگر، دوره گرد، بلیط فروش یا دانش آموز هستند و بهر حال هر یك باید گوشه‌ای از مخارج خانواده را بهر طریق كه می‌دانند تأمین كنند. مادر (خانم آقا) نیز كلفتی می‌كند. خانواده در یك اتاق اجاره‌ای متغفن و مفلوك زندگی می‌كنند. در این اتاق تندخویی، خشونت، خودپرستی، بی فرهنگی و بددهنی صفت عمومی‌است. خانواده نمونه پرولتاریای فرومایه است.
دوم : خانواده جهانگیرخان كه از نظر امكانات مادی درست در نقطه مقابل اولی قرار دارد، جهانگیرخان مقام اداری مهمی دارد، و چندین سمت یا مقام در موسسات دیگر. با همسری بی بندر و بار و خوشگذران (منیژه بانو). خانواده تك فرزندی (شهرام). با تفرعن و بی ریشگی مرسوم. بی فرهنگی، غربزدگی و عدم تعلق، در خانه‌ای مجلل كه در آن ملال و نفرت از یكدیگر حكمرواست. خانواده، نمونه بورژوای منحط است.
در واقع این دو خانواده متضاد، از نظر بی ریشگی و ناآگاهی با هم مشتركند. خط ارتباط دو خانواده «دخترآقا» ست، كه در خانه جهانگیرخان كلفتی می‌كند و تنها مونس پسر نازپرورده اما تنها و خیالباف خانواده (شهرام) است. شهرام به پدر و مادرش كه فكر می‌كند چیزی جز خاطره‌های پوچ و افتضاح آمیز به یاد نمی‌آورد. اما وقتی به قصه‌های دختر آقا دل می‌دهد، چشم اندازهایی دلچسب می‌یابد. دختر آقا برای شهرام از «محسن» یكی از فرزندانش می‌گوید. محسن تقریباً همسال شهرام است. شهرام غایبانه خود راد وست محسن میداند و آرزومند دیدار اوست كه البته به علت قید و بندهای خانه آرزویی محال است.
روزی كه شهرام از كسالت و خفقان خانه پدر می‌گریزد، پرسان خود را به خانه مشتكبر می‌رساند تا از محسن، این دوست عزیز نادیده، دیدار كند.
مصاحبت محسن برای شهرام آغاز زندگی مردانه و مستقل است. اما این زندگی چند ساعتی نمی‌پاید. مشتكبر می‌خواهد با طعمه‌ای كه به چنگش افتاده، و اكنون در تمام شهر پلیس دنبالش می‌گردد، تجارت كند و پولی به چنگ آورد. دخالت محسن فقط به قیمت كتك خوردن او تمام می‌شود. محسن در اندیشه كشتن پدر و كسب یك زندگی آزاد است. نیمه شب محسن به كوچه می‌زند و شهرام نیز در پی اوست. پلیس شهرام را می‌یابد؛ لابد محسن متهم به «اغوا» خواهد بود. محسن اسارت را دوست ندارد و می‌گریزد، پلیس او را تعقیب می‌كند و به سویش تیر می‌اندازد. در پایان یك تعقیب نفس بر، در كوچه پسكوچه‌های جنوب شهر، محسن را چون سگ سوزن خورده، نفس زنان، مجروح، خسته در اتاق خانه محاصره شده‌ای جا می‌گذاریم و كتاب به پایان می‌رسد. 8
بیشتر حوادث رمان در ذهن آدم‌ها (جهانگیرخان، منیژه بانو، مشتكبر، دختر آقا، شهرام و محسن) می‌گذرد. عكاسی صحنه‌ها، بخصوص در خانه مشتكبر، خشن، نزدیك، دقیق و تهوع آور است. نویسنده در استعمال كلمات و اصطلاحات و طراحی مناظر مستهجن بی رودربایستی است.
اما «پر كاه» روی دریای امروز می‌غلتد، و این امواج رنگ و بوهای روزگار ما را دارند.

19ـ همسایه‌ها
احمد محمود 1353 (رقعی، 502 صفحه)
حوادث داستان حدود سال 1330 در خوزستان می‌گذرد. در یك خانه همسایه داری هستیم، با نمونه‌هایی از اقشار مردم فرودست جامعه، قهوه چی، خركچی، قاچاقچی، مكانیك، كارگران وسمی... و با توصیفی صمیمانه و آگاه از مسائل و روابط آن‌ها.
خالد، قهرمان داستان كه گوینده حكایت نیز هست، فرزند یكی از این خانواده‌هاست كه به سن بلوغ رسیده و گنگ و خوابزده زندگی را می‌پاید. گرچه «بلورخانم» زن عشوه گر قهوه چی چشم او را به دنیای جسم گشوده است، اما اگر تصادفی روی نمی‌داد شاید عاقبت او نیز چیزی مشابه سایر همسایه‌ها در می‌آمد. تصادفی ناشی از بازی‌های بچگانه، قهرمان نوجوان اثر را به بازداشت كوتاهی در كلانتری می‌اندازد تا پس از رهایی، پیام خصوصی یكی از بازداشت شدگان را به كسی دیگر برساند. بردن این پیام مقدمه آشنایی‌های بعدی است. پیام گیرنده كتابفروشی است كه در فعالیت‌های پنهان سیاسی مشاركت دارد، تبلیغ او چشم خالد را به این روابط تازه می‌گشاید. كار به عنوان شاگرد قهوه خانه نیز او را با طبقات مختلف مردم آشنا می‌كند. هنگام بحران ملی شدن صنعت نفت است كه خوزستان قلب نپنده آن بشمار می‌آید. آموزش مرامی، بر آگاهی خالد نسبت به اوضاع می‌افزاید، گرچه گهگاه بطور مبهم از یك طرفه بودن تحلیل‌ها احساس شگفتی می‌كند، اما نفس هیجان و عمل پویا او را در پی خود می‌برد، تا آن جا كه به عنصر فعالی، در این زمانه پرآشوب، بدل شود. به همراه خالد از میانه ماجراهای روزگارش عبور می‌كنیم و از آنجا كه حوادث در چشمه وجدان نوجوان جریان می‌یابد، از خشكی و كلی‌گویی خبرهای رسمی می‌گذریم و ماجراهایی قابل لمس و پرضربان را حس می‌كنیم؛ ماجراهای خالد با مامور سمجی كه مدام در پی اوست (علی شیطان)، عشقی كه میان او و دختری ناشناس (سیاه چشم) به تصادف پدید می‌آید. روزها و شبها، تظاهرات و اعلامیه نویسی‌ها، فرارها و بازداشت‌ها، خیابان‌ها و زندان‌ها. و در داخل خانه كه جهان كوچك‌تری است مسائل همسایه‌ها، از دعوای زناشویی گرفته، تا تهیه یك لقمه نان. عقاید، نگرش‌ها، خرافات، دشواری‌های عاطفی و جنسی، با زبان‌ها و لحن‌های متنوع ... همه اینها با نظم ادب سنجیده‌ای از ضمیر خالد می‌گذرد، همان طور كه نوجوان بارورتر می‌شود، و گره‌ها را به تدبیر خود می‌گشاید، كتاب زندگی و تاریخ نیز برای خواننده ورق می‌خورد.
در آخرین بخش رمان خالد را در زندان عمومی می‌بینیم. وی با مساعدتی كی از «كادر»های آزموده (پندار) اعتصاب غذایی در زندان به راه می‌اندازد، كه طی آن با طبایع و منش‌های خاص زندانیان عادی آشنا می‌شویم. حدیث انگیزشی كه این دو تن در زندانیان به وجود می‌آورند و نیز نقاشی زندان و روحیات زندانبان‌ها دلپذیر و مقبول است. اعتصاب به خون كشیده می‌شود، «ناصر ابد» كشته می‌شود، پندار سر به نیست می‌شود و خالد پس از یك زندان انفرادی طولانی به سربازی می‌رود. و رمان در این جا به شكلی نیمه تمام، متوقف می‌ماند.
همسایه‌ها از نظر وسعت و تنوع ماجراها، تعدد آدمها و شخصیت‌ها، تعدد لحن‌های محاوره‌ای و توصیفات جزء به جزء از حركات و گفتگوها در میان رمان‌های ایرانی ممتاز است. معرفت همه جانبه نویسنده به چند و چون فضا، اقلیم، افكار و آرزوهای مردم روزگار داستان این امكان را فراهم آورده كه برشی از زندگی با كشتن و خون و ضربان همه لحظه‌هایش برای ما روایت شود و نویسنده به راستی در این میان نبض همه لحظات را در دست دارد.

تكمله (رمان نویسی)
این كتاب كلاً بر وقایع ادبی در فاصله مشروطیت تا حوالی سال 1350 ناظر است. این ملاحظه هم به لحاظ ویژگی تاریخی و هم ویژگی فرهنگی صورت گرفته است. یكی از مشخصات فاصله تاریخی مذكور از نظر ادبی، كلنجار ادبیات با سانسور است. رویهمرفته در تمام دوران به استثنای یك دو سالی) سانسور با شدت و ضعف وجود داشته است. اما هر وقت گریزگاهی در سد سانسور یافت شده ادبیات نیز شكفتگی یافته است. نظام سانسور اگر كامل نباشد، اگر هنوز همه راه و چاه‌ها را نبسته باشد، نوعی عمق معنی، نمادگرایی ادبی و مآلاً دوری از ذوق‌زدگی و سهل‌انگاری در صاحبان قلم پدید می‌آید. یعنی از این ناگزیری سودی می‌زاید. دفاع طبیعی ادبیات آن را به ژرفنای جوهریش می‌كشاند ـ البته چنین ادبیاتی بجای آموزش توده‌ای به تربیت زبدگان می‌پردازد. هر چه هست ادب بعد از كودتای سال 32، نسبت به قبل آن، جدی‌تر و تاریخی است.
فصل رمان نویسی را در این كتاب با «همسایه‌ها» بسته‌ایم، كه خود واپسین نمونه ممكن بیان بود، پیش از آن كه سانسور به معنای كامل كلمه «قتال» شود. 9
اما در طلیعه و متن تحول امروز، رمان‌هایی به چاپ رسیده و دریغ است كه از برخی نمونه‌های قابل بحث آن، به قصد تكمیل فهرست پژوهشگران، حداقل به اشاره صحبت نشود.
پس بجاست كه در این فرصت از جلد اول «بره گمشده راعی»10 رمان شگفت انگیز هوشنگ گلشیری كه كارنامه زندگی روشنفكران در خود گمشده ایام اختناق است و با تمهیداتی هنرمندانه نگفته‌ها را گفته است یاد كنیم. نیز از رمان یادداشت‌گونه « باید زندگی كرد»11 نوشته احمد سكانی (مصطفی رحیمی) كه به سیاق رمان‌های افشاگرانه سیاسی، به سبك سال‌های 30، ولی با رعایت اقتضاهای دوران سانسور نوشته شده است. و از «سگ و زمستان بلند»12 رمان شهرنوش پارسی پور كه داستان یك چریك آزاد شده است.
و باز از اثر ستایش انگیز محمود دولت آبادی، جلد اول رمان بزرگ «كلیدر»13، یك رمان روستایی، با تمام لوازم و متعلقات فنی آن، كه گرچه آناتومی مفصل لحظه‌ها، گاه جریان طبیعی اثر را كند می‌كند، به تمام و كمال در سطح دنیایی دارای ارزش حرفه‌ای است. و باز از «مادرم بی بی جان»14 رمان غمگین و خاطره پرداز اصغر الهی و سرانجام از «سال‌های اصغر»15 رمان شاد و شوخ، اما رند و نكته‌گوی ناصر شاهین پر و «شب هول»16 نوشته هرمز شهدادی ماجرای یك روشنفكر شهرستانی كه بار تاریخ نزدیك كشورش را بدوش می‌كشد، یاد كنیم. یحتمل تا وقتی كه این كتاب از چاپ در آید، رمان‌های دیگری نیز به گنجینه این رشته پراهمیت كه خوشبختانه مورد توجه نویسندگان قرار گرفته است، افزوده شود كه همه را باید در فرصتی دیگر و در روشنی روزگار نوین بررسی كرد.

پانوشت‌ها:
1ـ « از صبا تا نیما» نقل به اختصار از صفحات 261 الی 264
2ـ نقل از تقریضیات كتاب « تفریحات شب» ، صفحه ج.
3ـ بنابه اظهار مولف این رمان یك بار به صورت كتاب چاپ شده است. منتهی به علت اختلاف، ناشر فرم‌های چاپی را به جای كاغذ باطله در بازار فروخته است.
4ـ احسان طبری از جمله نویسندگانی است كه قبل از مدرسی در زمینه این گونه نثر طبع آزمایی كرده است.
5ـ جلال آل احمد، كارنامه سه ساله، مقاله سلوكی در هرج و مرج، صفه 225، كتاب زمان، 1346.
6ـ Genre.
7ـ تعبیر از قاسم هاشمی‌نژاد است، روزنامه آیندگان، 1349.
8ـ گویا نویسنده در طراحی «محسن» از زندگی واقعی یك «چریك شهری» الهام گرفته است. و در قسمت‌های سانسور شده كتاب (حدود یكصد صفحه) این موضوع واضح‌تر بوده است.
9ـ در چاپ اول كتاب همسایه‌ها ناشر، برای رفع چشم زخم، مقدمه‌ای نوشته و رشوه‌ای به سانسور داده بود تا او هم خود را به نفهمی بزند. اما پس از انتشار، سانسور دریافت كه اغفال شده است و دیگر اجازه تجدید چاپ كتاب داده نشد. همسایه آخرین نمونه اغماض سانسور به شمار می‌رود. ادبیات نقش خود را به پایان رساند، تا انقلاب نقشباری آغاز كند.
10ـ بره گمشده راعی، هوشنگ گلشیری، 226 صفحه، زمان، 1356
11ـ باید زندگی كرد، احمد سكانی، 206 صفحه، امیركبیر، 1356
12ـ سگ و زمستان بلند، 240 صفحه، امیركبیر، 1354
13ـ كلیدر، محمود دولت آبادی، 565 صفحه، تیرنگ، 1357
14ـ مادرم بی بی جان، اصغر الهی، 199 صفحه، توس، 1357
15ـ سالهای اصغر، ناصر شاهین پر، 19 صفحه، ققنوس، 1357

16ـ شب هول، 282 صفحه، زمان، 1357


برگرفته از سایت :شورای گسترش زبان و ادبیات فارسی



  • سیب سفید
  • جاده ماز
  • سایت هنری